قال : و هى من ذوات الأوضاع المقصودة بالحركة للحصول فيها و بالاشارة . « 1 »
جهت نيست امر مجرّد از مادّه [ الف - 98 ] و علايق آن ، بلكه از ذوات اوضاعيست كه شامل آن است اشارهء حسيّه ، و مقصود است در حركت و اشاره ، پس امرى است موجود در اين قصد و اشاره .
و قيد كرد مصنّف مقصود به حركت را به قيد « للحصول فيها » ، و از جهت آن كه متحرّك اليه هميشه موجود نيست و آنچه مقصود به حركت است گاه موجود مىباشد ، مثل جهت كه موجود است در حين آن كه قصد حصول در آن مىشود . به حركت ، و گاه معدوم مىباشد مثل بياض كه جسم حركت به سوى آن كند از سواد ، با آن كه بياض موجود نيست ، و مقصود به حركت حصول در آن نيست ، بلكه مقصود تحصيلش است ، پس « للحصول » را قيد كرد كه دليل وجود آن باشد . و « بالاشارة » يعنى مقصود جهت است به اشاره . « 2 »
قال : و الطّبيعى منها فوق و سفل و ما عداهما غير متناه . « 3 »
جهت بعضيش طبيعيست كه آن فوق و تحت است ، و غير اينها غير طبيعى است . و طبيعى آن است كه محال باشد تغيير در آن ، و غير طبيعى آن است كه تغيير ممكن است ، مثل قدام كه خلف مىشود
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 155
( 2 ) . م ، الف : - و بالاشاره . . . اشاره
( 3 ) . كشف المراد / 155