هم « 1 » اضافيند ، و همچنين است « 2 » ساير مقولات از نوع و خاصّه و عرض عامّ ، از جهت آن كه هر يك از اينها يعنى جنس و فصل لا بدّ معتبرند قياس به نوع .
و گاهى جمع مىشوند جنس و فصل با وجود تقابل در يك چيز ليكن به دو اعتبار ، مثل حسّاس به معنى مدرك كه فصل است نسبت به حيوان ، و جنس است نسبت به سميع و بصير و باقى حواسّ ، بلكه گاهى جمع مىشوند اين پنج مقوله در شىء واحد به اعتبارات مختلفه .
قال : و لا يمكن أخذ الجنس بالنّسبة الى الفصل « 3 » .
ممكن نيست كه اخذ كرده شود جنس نسبت به فصل ، پس جنس جنس باشد مر فصل را به نحوى كه جنس نوع است ، و الّا پس جنس مقوّم فصل مىشد ، و فصل محصّل و معيّن آن نمىشد ، و فصل محتاج به فصلى خواهد « 4 » بود كه آن را تميّز دهد از مشاركش در جنس .
پس ظاهر شد كه جنس جنس فصل نيست بلكه عرض عامّ و لازم است در آن فصل ، و جزء فصل نيست و جنس از براى نوع است فقط .
بلى اگر فصل با ساير اشياى غير اين جنس شريك باشد در ماهيت جنسى ، واجب است از براى آن فصلى ، و الّا فلا .
هامش
( 1 ) . ن ، الف : - با هم
( 2 ) . ن ، الف : - است
( 3 ) . كشف المراد / 96
( 4 ) . نسخهها : خواهست