« ما » مىگوئيم مسلما مقصود « خواجه » از اينكه صريحا مىگويد حكم يا عينا خود تصديق است يا جزء آن ، آن حكم خاص كه از افعال نفس است نمىباشد بلكه حكمى است كه به يكى از اقسام علم حصولى انفعالى كه تصديق است تطبيق مىكند . « خواجه » مىگويد :
اشكال ديگرى كه به « مقارنت با حكم » وارد است اين است كه اگر تصورات ، كسبى و نظرى باشند تصديقى هم كه بر اين تصورات استوار است تصديق كسبى خواهد بود زيرا بديهى است كه اگر درك مطلق به تفكر و انديشيدن وابستگى داشته باشد درك خاص هم كه مقرون به حكم است قهرا به تفكر و انديشيدن وابستگى خواهد داشت همچونكه كل بر جزء خود توقف دارد .
« ما » مىگوئيم : حل اين مشكل را پشتسر نهاديم آنجا كه گفتيم درك مقارن با حكم از آن جهت كه مستلزم حكم است گاهى به اكتساب و تفكر نيازمند مىباشد . در حالىكه همين درك مقارن از آن جهت كه تصور است به اكتساب و نظر محتاج نيست و با همين اختلاف اعتبار حساب تصديق و تصور در بداهت و اكتساب از يكديگر جدا مىگردد . « خواجه » مىگويد :
« اگر تصديق درك مقارن با حكم باشد هر تصديقى را بايد به سه تصديق تحليل نمود زيرا هريك از ادراكات تصوريهء سهگانه به حكم مقرون است و هرجا كه درك به حكم مقرون است تصديق خواهد بود . »
هامش
- باشد ، و خواه وجود خارجى و عينى ، پيوسته نقش يك ظرفيت تحليلى را در پيدايش و تحقق ماهيت چه در ذهن و چه در خارج ايفاء مىكند .