يك تصورى است كه لابشرط از اين است كه عينا خود حكم باشد يا لابشرط « 9 » از اتحاد و معيت با حكم باشد و چون بالاخره تصديق نوعى تصورى است كه با يك تفسير عين حكم است و با تفسير ديگرى مستلزم حكم است و در هر حال به نحوى از انحاء حكم را دربردارد ازاينجهت پيوسته از منبع خاصى كه منطق آن را « حجت » مىگويد بدست مىآيد .
اما اين اختصاص در صورتى است كه اين علم تصديقى از علوم كسبى و نظرى باشد و اينگونه تصور كه در حقيقت تصديق است هيچگاه از آن جهت كه خود حكم يا مستلزم حكم است از قول شارح كه فقط شرح الاسم ماهيت است استفاده نمىشود ؛ هرچند از لحاظ تصور هر مجهول تصورى را از معلومات تصوريه و تعاريف آنها مىتوانيم استخراج نماييم « 10 »
اين نظريهاى كه پيرامون تصور و تصديق گفتيم يك نظريهء واقع بينانه است كه از هيچ لحاظى درخور انكار نيست و كسى را نرسد كه در استوارى آن ترديد روا دارد و هيچ راهى براى انكار و يا نارسائى آن وجود ندارد . و هم اينكه به درستى و استوارى آن اعتراف جستيم آنگاه اشكالات وارده و تشكيكات پيرامون آن هر چه باشد به آسانى بر طرف خواهد شد و حتى ممكن است اين سخن را نه تنها بر گفتار يكانيكان
هامش
( 9 ) تصور لابشرط كه از نظر « فيلسوف » قسيم و هر بخش تصديق است تصور « لابشرط قسمى » است و تصور لابشرط قسمى بنوعى است كه قيد لابشرطيت كه از قيود و عوارض ذهنى است فصل مميز و منوع اين نوع تصور است اين تصور به همين دليل كه قسيم و همبخش تصديق است نمىتواند ارگان جنسى تصديق قرار گيرد . آن « تصور لابشرط » كه جنس مشترك تصديق و تصور قرار مىگيرد تصور « لابشرط مقسمى » است كه علم را به دو گونه تصور و تصديق بخش مىكند و اين تصور هرگز همبخش و قسيم تصديق نيست اما لابشرطى كه در اين مقام به كار رفته لابشرط مقسمى است كه فصل مقسم آن « حكم » و « اذعان » به نسبت است و اين تصور مقسمى را در بخشى از آن كه علم تصديقى است متحصل مىسازد .
( 10 ) اينكه « فيلسوف » تنها تصديقات كسبى را به قياس و حجت منطقى مستند مىكند براى اين است كه تصديقات ضرورى و غيركسبى بدون نيازمندى به قياس داراى حكم مىباشند و حكم آنها از هيچ منبع ديگرى بدست نمىآيد و اگر قرار باشد حكم آنها نيز از منبع ديگرى بدست بيايد تسلسل غيرمتناهى در تصديقات لازم مىآيد . پس علوم تصديقى از طريق قياس و برهان منتهى به قضايا و تصديقات ضروريه مىشوند همچنانكه علوم تصورى نيز از طريق تعاريف حديه و اسميه به مفاهيم تصوريه بدون واسطه مانند مفهوم وجود و عدم و غير ذلك منتهى مىشود كه اين مفاهيم ديگر قابل تعريف نمىباشند .