است اما صرف تصور حكم هرگز نمىتواند تصديق باشد بلكه اين تصور از افراد تصورى است كه مقابل تصديق است . در اينجا اين نكته را هم بايد در نظر گرفت كه چون تصور علم است و اين علم تصورى هم در اين مورد به حكم تعلق گرفته و حكم چيزى است كه هرچند فىحدذاته فعل نفسانى است اما بالاخره ملازمت با تصديق دارد لذا بايد بگوئيم كه معلوم و متعلق اين علم تصورى حكم تصديق مىباشد و هيچ مانعى ندارد كه شىء واحد همچون تصديق بهجهت آنكه از اقسام علم است علم شمرده شود و بهخاطر اينكه [ به هنگام بازتابى بر روى آن ] خود طرف و متعلق علم تصورى است معلوم باشد و بالنتيجه شىء واحد هم علم است و هم معلوم است « 7 » و محذورى در ميان نخواهد آمد .
3 - تصورى كه از حكم جدا نيست بلكه نوعى تصور است كه مستلزم « 8 » حكم مىباشد و اينچنين تصور همان تصديقى است كه ما اكنون از آن پىجوئى مىكنيم و همان تصديقى است كه در تقسيم علم به تصور و تصديق هم بخش و قسيم تصور قرار مىدهيم . و معنى هم بخش تصور بودن اين است كه اگر تصديق در مقابل تصور واقع شود همين تصديق
هامش
- اضافات مورد تصور را از واقعيت خود منقلب ساخته و به صورتهاى اسمى و استقلالى تغيير ماهيت مىدهد .
( 7 ) مقصود از معلوم ، معلوم بالعرض است نه معلوم بالذات . زيرا معلوم بالذات پيوسته عين علم است و نيازى به تعدد اعتبار ندارد . و بعلاوه در آن اعتبارى كه علم تصديقى علم است خود علم تصديقى است نه تصورى و در آن اعتبارى كه معلوم قرار مىگيرد همين علم تصديقى معلوم به علم تصورى مىباشد .
( 8 ) در اينجا « استلزام » به معناى استلزام تحليلى و عقلانى است نه استلزام عينى و خارجى . زيرا استلزام عينى و خارجى كه در ميان هستىهاى عينى تصور مىشود يا از قبيل علت و معلول است كه لازم و ملزوم وجودى مىباشند و يا از قبيل معلولين لعلة واحدة مى - باشد . و تصور كه مستلزم حكم است به هيچكدام از اين دو مورد تطبيق نمىكند . چه براساس نظريهء « فيلسوف » تصديق يك حقيقت بسيطهاى است كه تنها در تحليل عقلانى قابل تجزيه و تقسيم اعتبارى به اجزاء تحليليهء خود مىباشد و اين اجزاء تحليليه كه در حكم جنس و فصل حقيقى تصديق است يكى لازم و ديگرى ملزوم خواهد بود و لزوم هم در اين مقام و در هر مقامى كه مقايسهء ميان ماهيات با اجزاء تحليلى ماهيات باشد به معناى « تبعيت » است نه به معناى اقتضاء و تأثير .