بدون ترديد ما داراى ادراك تصورى مىباشيم ، حال اگر بههمين « ادراكات تصورى » خود حكم به نفى يا اثبات آنها را علاوه نمائيم اين مجموعه « تصديق » خواهد بود . و در اين هنگام تفاوت ميان اين دو مرحله همان تفاوت ميان بسيط و مركب مىباشد « 30 » .
ممكن است اين سخن امام بدينگونه توجيه گردد كه مراد وى از اينكه گفته است ؛ مجموعه حاصل از تصورات و حكم به نفى يا اثبات تصديق است ، يك مجموعه و تركيب تحليلى باشد كه با تجزيه و تحليل عقلى موفق مىشويم يك بسيط خارجى را تحليل و تركيب نمائيم ، نه يك تركيب عينى و حقيقى . و اين تركيب تحليلى نظير آن خواهد بود كه در تعريف رنگ گفته مىشود كه رنگ يك كيفيت مبصرى است . آنگاه اگر به اين تعريف جملهء « قابضيت بصر » اضافه گردد حاصل مجموع « سياهى » خواهد بود . و در اين تحليل نيز صحيح است كه گفته شود كه تفاوت ميان رنگ مطلق و سياهى بههمان جهت كه يكى جنس و ديگرى نوع است همانند تفاوت ميان بسيط و مركب مىباشد . هرچند كه در حقيقت بهعلت يگانگى در هستى عينى ميان جنس و فصل اصلا رابطهء بسيط و مركب در ميان نيست ، و بهخاطر همين مطلب كه در حقيقت عينى رابطهء بسيط و مركب در كار
هامش
( 30 ) اصولا تفاوت ميان وحدت يا بساطت ، و كثرت يا تركيب حقيقى ، و وحدت يا بساطت ، و كثرت با تركيب اعتبارى ، اين است كه در يك واحد حقيقى وحدت و بساطت حقيقى است و تركيب و كثرت اعتبارى و تحليلى است . چنان كه در انواع بسائط خارجيه بدينگونه است كه ما مىتوانيم حقايق بسيط را در ذهن خود به حدود و تعاريف جنسى و فصلى آن تحليل كرده و تركيبى از آن در تحليل ذهنى بدست آورديم . در اينصورت تفاوت ميان بسيط و مركب همان تفاوت ميان حد و محدود خواهد بود . به نظر « فيلسوف » كثرت و تركيب در علم تصديقى نيز به هميننحو است كه اين تركيب اعتبارى است و تنها با تحليل ذهنى اين تركيب از يك واحد حقيقى بسيط علم تصديقى به يك واحد تركيبى مبدل مىگردد . اما در يك واحد اعتبارى ، وحدت و بساطت حقيقى و اصلى نيست ، بلكه حقيقة آحاد و اجزاء كثيرى هستند كه با يكديگر در زير پوشش يك واحد نوعى يا جنسى يا صنفى و يا يك واحد قراردادى مجتمع مىگردند . و در اينصورت كثرت حقيقى و عينى است اما وحدت اعتبارى و ذهنى است كه نيروى تحليلى ذهنى قادر است يك مركب حقيقى و عينى را از ديدگاه مشتركات آن به يك واحد اعتبارى توجيه نمايد .