معيّنه بعينها نمىكند ، بلكه آنچه مقتضاى آن است علّة ما بيش نيست . و معلول شىء نبايد كه معلول آن چيز بعينه باشد . پس علم تامّ به معلول مقتضى علم تامّ به علّت نخواهد بود ، و علم به علّت هم مفيد علم به ماهيّت معلول است و هم مفيد علم به انيّت او . و علم به معلول بجز مفيد علم به انيّت علّت نيست . و از اين جاست كه افضل براهين و اوثق آنها برهان لمّى است .
و چون اين مقدّمه ممهّد گرديد مىگوييم كه چون به ثبوت رسيد كه واجب تعالى عالم به ذات خود است از آن لازم مىآيد كه عالم به جميع موجودات نيز باشد ، زيرا كه ذات او علّت موجبهء همهء اشياء است و مبدأ فيضان هر ادراكى خواه عقلى و خواه حسّى ، و منشأ ظهور هر چيزى خواه ذهنى و خواه عينى همه او است ، و همهء آنها بىواسطه يا به واسطه از او صادر مىشود . و علم تامّ به علّت موجبه مستلزم علم تامّ به معلول آن علّت است . و از اين لازم مىآيد كه واجب تعالى عالم به جميع موجودات باشد . و در كلام مجيد وارد شده است كه :
أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ
( ملك ، 2 ) . يعنى آيا علم نيست براى كسى كه خالق است ، يعنى علّت معلومات است ، و حال آنكه او لطيف است يعنى مجرّد است ، و خبير است يعنى عالم به ذات خود است .
و امّا كيفيّت علم واجب به اشيا ، بر وجهى كه لازم نيايد از آن نه ايجاب ، و نه آنكه واجب قابل و فاعل باشد ، و نه موجب كثرت در ذات متعالى او گردد ، از غوامض مسائل حكميّه است ، و كم است كسى كه طريق آن را پيموده باشد و قدمش در آن راه نلغزيده باشد ، حتّى شيخ رئيس با آن همه ذكاء كه عديلش در آن كمياب است ، و حتّى شيخ اشراق با آن صفاى ذهن و كثرت ارتياض به حكمت و مرتبهء كشف . و هرگاه حال اين دو بزرگوار و امثال ايشان از فائقين در علم چنين باشد ، پس چگونه خواهد بود حال كسانى كه اسير عالم حواس و گرفتار غشّ و مخالطهء طبيعت باشند ؟ و به جان خودم قسم كه اصابهء اين امر جليل بر وجهى كه با اصول حكميّه موافق و با قواعد دينيّه مطابق ، و از مناقشات و مؤاخذات مبرّا و منزّه باشد ، در اعلا مرتبهء قواى فكريّهء بشريّه است ، و فى الحقيقه تمام حكمت حقّهء الهيّه همين است . و به جهت صعوبت و غموضت اين مطالب است كه بعضى از اقدمين از فلاسفه راه گمراهى و خسران را پيمودهاند و انكار علم واجب به اشياء نمودهاند .
و چه بسيار قبيح و بعيد است كه مخلوقى ادّعا نمايد كه به فكر و رأى خود ، چنان كه