نه بالذّات مثل انواع حقايق متأصّله و نه بالعرض مثل فصول بسيطهء آن انواع . و آن علم كه در تحت هيچ مقوله مندرج نيست علم حقّ تعالى است به ذات خودش ، زيرا كه آن عين ذات اوست ، چنان كه بعد از اين ظاهر خواهد شد . و پيش از اين چگونگى جواهر بودن كلّيّات جواهر با وجود آنكه موجود در ذهناند و آن محلّى است مستغنى از آنها معلوم شد .
دوم : شىء يا مقارن امور غريبه از ماهيّت خود است يا مجرّد از آنهاست . و اوّل يا آن است كه مقارنهء آن امور مؤثّر در او است ، مثل مقارنهء انسانيّت در خارج به وضع و مقدار و غير آنها ، زيرا كه اگر آنها از او منفك شوند معدوم مىگردد ؛ و يا آن است كه مؤثّر در او نيست مثل مقارنهء سواد با حركت كه به رفع هيچ يك ديگرى رفع نمىشود . و دوم كه مجرّد از اغشيه و لبوسات باشد مثل انسانيّت مطلقه كه مطابق است با جميع افرادى كه در عظم و صغر و وضع و اين و متى مختلفاند ، و اگر انسانيّت ذهنيّه مجرّد از مقدار خاصّ و وضع خاصّ نباشد مطابق با كثيرين كه در اين اعراض مختلفاند نمىتواند بود .
و هر حقيقتى كه امر غريبى به او ملحق مىگردد آن امر غريب به اعتبار ذات آن حقيقت نيست ، بلكه به اعتبار حيثيّت استعداديّهيى است كه به او ملحق گرديده است و الّا بايست كه از او تخلّف نكند . و جميع جهات قوّه و استعداد منتهى مىگردد به مادّهء جسميّه چنان كه در موضع خودش محقّق شده است . و چگونه چنين نباشد ؟ و الحاقش به ذات بما هى هى باشد و حال آنكه اشخاص ماهيّت مساوى در استحقاق نيستند . و علم عبارت است از امتياز شىء از غيرش به وجهى از وجوه . پس هر چه مخلوط به غير باشد مادام كه به غير مخلوط است معلوم نمىتواند بود ، بلكه مجهول مىباشد .
پس معلوم يا مجرّد است از جميع آنچه سواى اوست ، و يا با امورى است كه مقارن او مىباشند به مقارنت غير مؤثّره ، و يا مجرّد است از بعض امورى كه مؤثّرند در او . و اوّل را يعنى آنكه مجرّد است خواه از جميع ما سوى و خواه از آنچه مؤثر است معقول مىنامند . و حملش بر كثيرينى كه در لواحق مختلف باشند و نسبت همه به آن چيز مساوى باشد ممكن است ، زيرا كه مانند عريان از هر لباسى عارى است و هر لباسى كه بر او پوشيده شود از آن ابا ندارد . و دوم را يعنى آنكه مجرّد است در بعض محسوس مىخوانند ، خواه مبصر باشد يا ملموس يا مشموم يا مذوق يا مسموع يا متوهّم يا متخيّل .
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 630
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٦٣٠