است اشرف و اكمل او است . و مراتب عدد به هر قدر كه بالا مىرود نسبت وحدت به آن اقلّ مىگردد .
پس سزاوارتر چيزى به وحدت حقيقيّه ، بلكه به وحدت حقّه كه عين ذات واحد است ، آن است كه به هيچ وجه انقسام در آن نباشد ، نه در كمّ و نه در حدّ و نه بالقوّه و نه بالفعل ، و وجودش از ماهيّت ممتاز نتواند بود ؛ و ساير اشياء استفادهء وحدت از او كنند ، از آن رو كه او واحد بالذّات است و ديگران واحد بالغير ، بلكه واحد همين او است و وحدت اشياء ديگر به واسطهء ارتباط به وحدت او است ، چنان كه در نسبت وجود مبيّن گرديد .
پس مىگوييم كه : واجب الوجود به چيزى از انحاء وحدت غير حقيقيّه متّصف نمىتواند بود ، پس در هيچ معنى و هيچ مفهوم شريك ندارد ، پس مجانسى براى او نيست زيرا كه جنس ندارد ، و مماثلى براى او نيست به اعتبار آنكه او را نوع نمىباشد . و مشابه چيزى نيست به جهت آنكه كيف در او نيست ، و مساوى چيزى نيست به اعتبار آنكه به كم موصوف نيست ، و مطابق با چيزى نيست به جهت عدم وضع ؛ و اضافهء او به اشياء - چنان كه پيش از اين مذكور شد و توضيح آن بعد از اين خواهد آمد - همان قيّوميّت ايجابيّه است كه در غير او يافت نمىشود . پس به هيچ چيز مناسبت ندارد .
و آن مناسباتى كه بعضى از متصوّفه در حقّ واجب تعالى توهّم نمودهاند همه اوهام مضلّه است .
و از همه دور تر توهّم آن گروه است از متصوّفه كه نسبت واجب تعالى را به جميع عالم مثل نسبت نفوس ما به ابدان پنداشتهاند . و حال آنكه نسبت نفس به بدن نسبت علّت به معلول نيست . و نفس ناطقه ، اگر چه به حسب ذات مجرّد است ، در تأثير مثل قوّهء جسمانيّه است ، به اين معنى كه اثرش حاصل نمىگردد مگر در موضوع جسمانى صاحب وضع . و اثرش در مجرّد ظاهر نمىگردد .
و ايضا تعلّق و ارتباط نفس و بدن چنان تعلّق و ارتباطى است كه هر يك از ديگرى به وجهى متأثر مىگردد . و ايضا چنان تعلّقى است كه از هر يك دو نوع واحد طبيعى حاصل مىشود كه آن نوع انسان است ، و شعور نفس به ذات خودش و به بدنش يك شعور است كه از دو ادراك متألّف مىگردد . چنان كه بهمنيار [ در تحصيل ] به آن تصريح نموده است . و از اين
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 613
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٦١٣