الامر اوسع و اعمّ از آن مرتبه و غير آن است .
و سرّ در اين مسأله ، آن است كه امكان و رفع نقيضين و امثال آنها امور عدميّه يعنى سلوب تحصيليّهاند ، و اتّصاف شىء به سلوب و اعدام در نحوى از انحاء واقع موجب اتّصاف آن شىء در واقع به آنها نيست ، به خلاف امور وجوديّه كه اتّصاف به چيزى از آنها در نحوى از انحاء موجب اتّصاف در واقع است .
مثلا اگر زيد در مكانى از امكنه ، مانند بازار ، متّصف به حركت باشد صادق است كه در واقع متّصف به حركت است ، اگر چه در ساير امكنه متّصف به حركت نيست ، زيرا كه آن صفت وجودى است . اما اتّصافش به عدم حركت در بعضى امكنه موجب اتّصاف به آن در واقع نيست ، بلكه وقتى در واقع به آن متّصف است كه در جميع امكنه به آن متّصف باشد ، زيرا كه آن عدمى است .
و اين است نظير آنچه قوم گفتهاند كه تحقّق طبيعت به تحقّق يك فرد از افراد آن صورت مىگيرد ، و رفعش به رفع جميع افراد حاصل مىشود .
و اگر از « ما بالقوّه » قوّهء استعداديّه كه صفتى است متحقّق در واقع خواسته است ، ملازمه مسلّم است ، ليكن اتّصاف عقول به آن مسلّم نيست ، زيرا كه براى آنها حالت منتظره نيست ، پس اگر چيزى از عقول علّت وجود بعضى از ممكنات باشد لازم نمىآيد كه عدم و قوّه در افادهء وجود و اخراج شىء از قوّه به فعل شركت داشته باشد .
دوم : آنكه گرفتيم كه امكان ممكن صفت ثابته در واقع باشد براى آن ، ليكن لازم نيست كه هرگاه چيزى فاعل باشد بايد كه فاعليّتش از حيثيّت امكان باشد ، بلكه از حيثيّت آن است كه موجود است . چنان كه لونيّت اگر چه حيثيّت ثابته در حيوان است ، امّا مدخليّتى در تحريك و احساس حيوان ندارد ، و اين ظاهر است .
سوم : آنكه آنچه او گفته است منقوض است به آنچه گفتهاند كه : « فلك از عقل به واسطهء امكان آن حاصل مىشود » . و امكان عدمى است ، و در اين بحث محلّ تأمّل است .
طريقى ديگر : كه در كتاب الهى به آن اشاره شده است ، و مسلك ارسطاطاليس آن است ، و آن استدلال به وحدت عالم است بر وحدت إله . و تقريرش آن است كه در كتب حكميّه مبيّن گرديده است كه وجود عالمى ديگر غير اين عالم ممتنع است ، خواه آسمان و
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 606
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٦٠٦