شود ، پس دوئى در اينجا نمىگنجد ، بلكه يك ذات است و يك وجود .
چنان كه صاحب تلويحات به آن اشاره نموده است كه : « صرف وجودى كه اتمّ از آن وجودى نباشد ، هر ثانى كه براى آن فرض شود چون ملاحظه كرده مىشود ظاهر مىگردد كه آن ثانى همان اوّل است ، زيرا كه در ميان صرف شىء تميز نمىباشد » . « 1 » پس وجوب وجودى كه نفس ذات او است دلالت مىكند بر وحدت او ، چنان كه در تنزيل وارد شده است كه :
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
( آل عمران ، 18 ) ؛ و دلالت مىكند بر آنكه ممكنات موجودند به وجود انتزاعى ، چنان كه فرموده است :
أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
( فصلت ، 53 ) .
زيرا كه موجوديّت ممكنات ، چنان كه مكرّر مذكور شد ، عبارت است از انتساب و ارتباط آنها به وجود قائم به ذات به نحو انتساب و ارتباطى كه كنهش معلوم نيست ، و مفهوم موجود شامل است آن امر قائم به ذات و امورى را كه به او انتساب دارند به آن طور از انتساب .
و صدق مشتق منافى قيام مبدأ به ذات خود كه بازگشتش به عدم قيام به غير باشد نيست ، و منافى بودن ما صدق امرى كه به مبدأ منتسب باشد و معروض مبدأ نباشد نيز نيست ، چنان كه در لابن و تامر ، علاوه بر آنكه در نزد ابناى حقيقت اعتبارى به اطلاقات اهل لغت و اهل لسان نمىباشد و حقايق را از آن كسب نمىكنند .
و بودن مشتق از معقولات ثانيه و مفهومات عاميّه و بديهيّات اوّليّه با بودن مبدأ اشتقاق حقيقت متأصّله متشخّصه مجهولة الكنه منافات ندارد ، زيرا كه ثانويّت معقول و تأصّل آن گاهى به قياس به امور مختلف مىگردد ، و انتزاع اين مفهوم بديهى از واجب تعالى از رهگذر تمثّلش در ذهن نيست ، بلكه به همان نحو است كه ما به آن پيش از اين اشاره نموديم .
فصل هفتم در بيان آنكه إله عالم واحد است يعنى او را در ايجاد شريكى نيست
براهين گذشته دلالت مىكند بر آنكه واجب بالذّات واحد است . و مقصود از اين
هامش
( 1 ) . سهروردى ، التلويحات ، ص 35 .