اين مطلب محقّق است كه ميان صورت در هر مركّب طبيعى كه از مادّه و صورت باشد ، خواه نفس باشد و خواه طبيعت ، و ميان مادّهء آن ، خواه بدن باشد و خواه جسم طبيعى غير بدن ، نوع اتّحادى هست كه زوال احدهما با بقاى ديگرى از آن حيثيّت كه مادّه و صورتند ممكن نيست ، زيرا كه نسبت مادّه به صورت نسبت نقص است به كمال ، چنان كه به بيانات حكميّه مبرهن گرديده است . پس وجود هر مادّه به صورت خواهد بود كه آن را از قوّه به فعل آورد ، و هذيّت هر صورتى از آن حيثيّت كه صورت است به مادّهاى خواهد بود كه حامل تشخّص و مخصّص احوال و افعال خاصّهء آن صورت است . پس هر گاه مادّهاى متكوّن گردد به تكوّن صورتى كه با اوست و از سنخ اوست متكوّن مىگردد . و چون صورت فاسد شود آن نيز با او فاسد مىشود ، زيرا كه صورت هر شىء تمام و كمال او است است . و وجود شىء ناقص من حيث هو ناقص محال است ، به اعتبار آنكه تمام شىء علّت و مقوّم آن است . و همچنين فساد شىء به فساد كمال او منوط است . اين قدر هست كه گاهى مىشود كه براى صورت ، نه از آن حيثيّت كه صورت است ، بلكه به اعتبار آنكه براى آن ذات مستقلّه هست وجودى ديگر هست كه اين وجود مستلزم آنكه مادّهاى با آن باشد نيست .
و همچنين گاهى براى مادّهء شىء از آن حيثيّت كه مادّه است ، تقوّم به صورتى ديگر غير اين صورت مىباشد كه موجود است با آن و متّحد است با آن در نحوى ديگر از وجود .
و تحقيق مقام آن است كه حقيقت مادّه في ذاتها حقيقت مبهمهء جنسيّه است كه شأنش اتّحاد به مبادى فصول متخالفه است كه صور نوعيّهاند . و چنان كه از انعدام [ 487 ] هر حصّه از جنس ، فصل محصّل آن منعدم مىگردد ، و همچنين از انعدام فصل ، آن حصّهء جنسيّه كه با آن متّحد و نوع به آن متقوّم گرديده است منعدم مىشود ، اين چنين است حال نفس و نسبت آن به بدنى كه خاصّ به اوست در ملازمهء ميان آن دو در كون و فساد .
پس نفس از آن حيثيّت كه نفس است صورت نوعيّه است براى بدن و علّت صوريّه است براى نوع محصّل از نفس . و بدن از آن حيثيّت كه بدن است مادّه است براى نفس متعلّقه به او و علّت مادّى است براى نوع . و پيش از اين مذكور شد كه مادام كه نفس ضعيفة الجوهر و خسيسة الوجود باشد محتاج است به مقارنهء بدن طبيعى ، مانند ساير صور و اعراض .
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 537
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٥٣٧