تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
و اگر مراد افلاطون به قدم نفوس آن باشد كه براى آنها منشآت عقليّه هست كه سابق است بر منشآت نفسيّه آنها ، اين قول مستلزم قدم نفوس بما هى نفوس نيست . و تناسخ نيز از آن لازم نمىآيد . و آنچه در آيات و اخبار وارد شده است كه نفوس در خلقت بر ابدان مقدّمند بايد بر اين معنى حمل نمود » . و ايضا شارح علّامه در همان شرح گفته است كه : « دليل افلاطون بر اختيار اين مذهب آن است كه اگر علّت وجود نفس بتمامهايش از بدن موجود باشد نفوس نيز موجود خواهند بود ، زيرا كه تخلّف معلول از علّت تامّه محال است . و اگر بتمامها موجود نباشد ، بلكه به وجود بدن موقوف باشد ، به اين معنى كه بدن جزء علّت تامّه يا شرط آن باشد ، كه به بطلان بدن نفس نيز باطل گردد . و لكن براهين كثيره دلالت مىكند بر بقاء نفس بعد از بطلان بدن ، به بقاء علّت فيّاضه بر آن . و اخصر آن ادلّه اين است كه نفس منطبع در جسم نيست ، بلكه جسم آلت آن است . [ 469 ] و هر گاه جسم به موت از صلاحيت آلت بودن بيرون رود ، به ذات نفس ضررى راجع نمىگردد ، بلكه هميشه باقى است به بقاء عقلى كه مفيد وجود آن است و تغيّر بر آن روا نيست ، چه جاى عدم . و بنا بر اين واجب است كه پيش از بدن موجود باشد ، و بدن شرط وجودش نباشد ، بلكه شرط تصرّفش در بدن باشد ، پس بدن به منزلهء فتيله‌اى خواهد بود كه مستعدّ اشتعال به نار عظيمه گردد ، و نفس را بالخاصّيّه به جانب خود كشاند ، مانند مقناطيس كه جذب آهن مىكند ، و شرط جذب مقناطيس حديد را آن نيست كه هر دو با هم موجود گردند » . و صاحب اسفار ، بعد از نقل اين كلام از شارح علّامه ، مىگويد كه : بعد از اين كيفيّت حدوث نفس و تعلّق آن به بدن مذكور خواهد شد . و آنچه علّامه ذكر كرده است اشكالى صعب است و بر حلّ آن واقف خواهى گرديد . و آن احتجاجى است صحيح بر قدم هر چه بسيط الحقيقه است ، و از آن قدم مفارقات لازم مىآيد . و همچنين قدم نفوس به حسب وجود بسيط عقلى آنها . و پيش از اين معلوم شد كه وجود نفوس و نفسيّت آنها يك چيز است . و نفس به حسب اين وجود صورتى است مضاف به بدن و متصرّف در آن ، نه به اين معنى كه اضافه و تصرّفش در بدن از عوارض لاحقه باشد كه بعد از وجودش لاحق گردد ، و
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 521 | احمد بن محمد حسينى اردكانى