باشد مترتّب نمىگردد .
و كسى كه چنين پندارد كه موجود بودن معنى واحد به وجودات متعدّده مختلف المنشأ است موجب قلب ماهيّت و بطلان حقيقت مىگردد ، بايد كه علم به حقايق اشياء در نزد او ممتنع باشد ، زيرا كه علم به اشياء غائبه عبارت است از وجود صورت مطابق آن در نزد عالم ، و آن صورت گاهى عقلى مىباشد و گاهى حسى به حسب درجات قوّهء عالم به آن .
پس اگر عالم عقل بسيط باشد علم به اشياء صورت عقليّه بسيطه خواهد بود كه مطابق باشد به اعداد ، بلكه با انواع كثيرهء واقعهء در خارج . و آن أعداد ، با آن كه در خارج متكثرة الموادّ و در طبيعت مختلفة الهويّاتند ، بر همهء آنها معنى واحد نوعى حمل مىشود ، هر گاه آن معنى بدون شرط و قيد مأخوذ باشد . و همچنين هر گاه عالم قوّهء خياليّه باشد ، مانند ذوات نفسانيّه موجوده در عالم اشباح و امثال ، صورت علميّه صورت متخيّله خواهد مطابق با صورت محسوسه در حس يا موجوده در مادّه به حسب ماهيّت و حدّ و مخالف با آن به حسب وجود و هويّت . و همچنين در غير اينها از مواطن ادراكيّه .
پس معلوم شد كه براى حقيقت واحده نشئات وجوديّه هست كه بعضى در تجرّد اشدّ و از تكثّر و انقسام ارفعند از بعضى ديگر . و هر گاه جايز باشد [ 466 ] كه صورت واحدهء عقليّهء مجرّدهء در غايت تجرّد مطابق با أعداد كثيره از صور جسمانيّه بوده باشد به نحو اتّحاد ، جايز خواهد بود كه صورت واحدهء عقليّه مسمّى به روح القدس مطابق با نفوس كثيرهء انسيّه بوده باشد » . « 1 » دليلى ديگر : كه در همان كتاب مذكور است : « چون معلوم شده است كه حوادث را نهايت نمىباشد ، و نقل به ناسوت ، يعنى تناسخ ، محال است ، پس اگر نفوس حادث نباشند غير متناهى خواهند بود ، پس بايد كه در مفارقات جهات غير متناهيه باشد ، زيرا كه همهء آنها ممكناند و محتاج به علّت و از واحد غير واحد صادر نمىتواند شد . و اين محال است ، زيرا كه به لزوم وجود سلسلههاى غير متناهيهء مترتّبهء در عالم مفارقات مىانجامد . » و صاحب اسفار گفته است كه : « پيش از اين اشاره شد به آنكه وجود نفوس در عالم
هامش
( 1 ) . صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 8 ، صص 366 - 370 .