عقل مثل وجود آنها در عالم حس متكثّر و ذات ترتيب زمانى يا وضعى يا غير آن نيست . و آنچه از وجود نفوس غير متناهيه در اين عالم لازم مىآيد همين است كه بايد صورت عقليّه موجود باشد صاحب قوّهء غير متناهيه در تأثير و فعل ، يعنى به حسب شدّت . و پيش از اين فرق در ميان لا تناهى در شدّت و لا تناهى در مدّت و عدّت مذكور شد ، و وجود چنين صورتى در عالم عقول محال نيست ، و محال تحقّق جهات غير متناهى است در مبادى عقليّه به حسب كثرت و قوه و حيثيّت امكان ، و جهات خير و وجوب لا تناهى به حسب شدّت است ، و جهات نقص و امكان متناهى است به حسب شدّت و عدّت مگر بالقوّه در اوقات و ادوار ، به نحوى كه حكما مىدانند .
و عجب اين است كه اين شيخ بزرگوار را مذهب اين است كه براى هر نوع جسمانى نور مدبّرى در عالم مفارقات هست ، و براى نفوس بشريّه نور مدبّر عقلى است كه نفوس قياس به آن نور انوار ضعيفهاند ، و نسبت نفوس به آن نور مدبّر مثل نسبت اشعّه است به نور آفتاب ، و كلّ انوار از يك سنخ و يك نوعاند و تفاوت و اختلاف در افراد آن به كمال و نقص است . پس هرگاه نسبت نفوس به مبدأ عقلى اين نسبت [ 467 ] باشد ، بايد كه وجود مبدأ عقلى تمام وجودات آن نفوس و نورش تمام انوار آنها باشد .
و حاصل اين بحث آن است كه وجود نفوس مجرّدهء از تعلّقات ابدان در عالم مفارقات ، عبارت است از اتحاد آنها با جوهر عقلى فعّالى آنها ، چنان كه وجود آنها در عالم اجسام عبارت است از تكثّر و تعدّد آنها به حسب افراد و ابعاض . حتّى آنكه جزء نفس متعلّق به عضو قلب غير از جزء متعلّق به عضو دماغ و اعضاء ديگر است . چنان كه جزء فكرى آن غير جزء شهوى ، و جزء شهوى غير جزء غضبى است . اين قدر هست كه اين تجزيه به نحوى ديگر است ، و تجزيهء اوّل به نحوى ديگر . و براى نفس انواع تشريح و تفصيل هست كه كاملين آنها را مىدانند ، و آنها غير از تشريح اعضاء و بدن است كه اطبّا آنها را بيان مىكنند .
و براى وجود نفس ، در عالم برزخ - كه متوسّط در ميان عالم عقلى و حسّى است - تشريحى ديگر است . و وجودش در آن عالم عبارت است از وجود جوهر مثالى ادراكى مجرّد از
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 519
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٥١٩