و شايد كسى را به خاطر رسد كه اگر نفوس متّحد باشند ، بايد كه جميع آلات براى يك ذات بوده باشد ، و آن ذات مدرك جميع مدركات به جميع آلات باشد . پس بايد كه هر يك از افراد انسان مدرك هر چه ديگران ادراك مىنمايند باشد .
مىگوييم : كه سخن ما در اتّحاد نفوس است پيش از ابدان ، نه در نزد تعلّق به ابدان ، و اتّحاد در هر نشأه مخالف اتّحاد در نشأهء ديگر است . و كسى را در اين شبهه نيست كه نشأهء تعلّق نفس به بدن غير نشأهء تجرّد از بدن است [ 460 ] و چگونه چنين نباشد و حال آنكه نفوس در اين نشأهء بدنيّه چنان به بعد متّحد گرديدهاند به اتّحاد طبيعى كه از اتّحاد آن دو به يكديگر نوع طبيعى حيوانى حاصل شده است ، و در نشأهء عقليّه چون كامل گردد به عقل مفارق متّحد مىگردد ، چنان كه رأى اقدمين است . پس چگونه مىتوان كه اتّحاد نفوس در عالم عقل و جمعيّت را به اتّحاد آنها در عالم ابدان و تفرقه قياس گردد ؟ و اگر اتّحاد نفوس در عالم ابدان جايز باشد اتّحاد نيز جايز خواهد بود ، زيرا كه تشخّص بدن به نفس است . و حاصل كلام آن است كه ادراك به آلت متقوّم به آلت است . پس مدركات نفوس به آلات معيّنه را ، نفس نه به ذات و نه به آلات ديگر ادراك مىتواند نمود .
سوم : آنكه آنچه گفته است كه : « واحد نيز نمىتواند بود ، زيرا كه قابل قسمت نيست » ، بر آن وارد مىآيد كه وحدت به وجوه متعدّده مىباشد ، مانند وحدت عقليّه و نوعيّه و عدديّه و مقداريّه ، و در مقابل هر وحدتى كثرتى معيّن است . و چنان نيست كه مقابل هر وحدتى هر كثرتى بوده باشد ، زيرا كه موضوع وحدت عقليّه مىتواند كه موضوع كثرت عدديّه باشد . و همچنين موضوع واحد بالطبع مىتواند كه كثير به اجزا باشد ، و در محلّ خود مبرهن است كه عقل بسيط همهء اشياء معقوله است . پس در ما نحن فيه نزول از نشأهء عقل به نشأهء ابدان تكثير واحد را اقتضا مىكند ، و صعود از اين نشأه به نشأهء عقل توحيد كثير را مقتضى است ، و تكثير واحد و توحيد كثير منحصر در متعلّقات اجرام و مقادير نيست ، تا آنكه بايد نفوس وجه باشند . « 1 » دليلى ديگر : كه در همان كتاب مذكور است : « اگر نفوس پيش از ابدان موجود
هامش
( 1 ) - صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 8 ، صص 349 - 353 .