نور ، يعنى نفس ناطقه ، پيش از بدن موجود نيست ، زيرا كه براى هر شخصى ذاتى هست كه عالم به ذات خود و بر احوالى كه از غير خودش پنهان است ، پس آن انوار مدبّرهء انسانيّه نور واحد به حسب عدد نيستند . و إلّا بايست كه معلومات شخص واحد معلوم همهء اشخاص باشد ، و حال آنكه چنين نيست . پس اگر پيش از بدن موجود باشند در آن حال واحد نمىتوانند بود ، زيرا كه اين نفوس پيش از تعلّق به ابدان به شدّت و ضعف از يكديگر ممتاز نمىتوانند بود ، زيرا كه هر مرتبهاى از شدّت و ضعف بايد نفوس غير متناهيه باشد . [ 459 ] و به عارض غريب نيز ممتاز نمىتوانند بود ، زيرا كه در عالم حركات مخصّصه نيستند ، پس موجود نخواهند بود » . « 1 » و صاحب اسفار را بر اين حجّت به چند وجه بحث است :
« اوّل : آنكه مسلّم نيست كه نفوس افراد نوع واحد باشند متمايز در وجود ، بلكه اجزاء شىء واحد بودن آنها به وحدت عقليّه اشبه است از آنكه افراد ماهيّت واحده باشند به وحدت نوعيّه . و سند منع آن است كه جواهر عقليّه در نزد بعضى از فلاسفهء كاملين موجودات محضهاند بدون ماهيّت . و تفاوت اين وجودات به شدّت و ضعف است . و معنى اشدّ در وجود آن است كه مشتمل باشد بر امثال آنچه در اضعف است و بر آن مترتّب گردد اضعاف آنچه بر فرد ضعيف مترتّب مىشود . پس اين نفوس پيش از نزول در ابدان متميّز به جهات و حيثيّات عقليّهء فاعلهء متقدّمهء بر اكوان طبيعيّه مىتوانند بود . و نبايد كه تمايز آنها به عوارض قابليّهء لاحقهء به ماهيّات باشد . و به اين معنى اشاره شده است در كلام خاتم پيغمبران ، عليه و آله صلوات اللّه الملك الرّحمن ، در آنجا كه مىفرمايد : « نحن السّابقون اللّاحقون » . و ايضا مىفرمايد : « كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطّين » .
دوم : آنكه اگر مراد به اتّحاد در ادراكات نفوس بر تقدير اتّحاد آنها ادراكاتى است كه موقوف بر آلات است لزومش مسلّم نيست ، و اگر ادراكاتى است كه موقوف بر آلات نيست لزومش مسلّم است ، و عدم اشتراك كل در آن مسلّم نيست . آيا نمىبينى كه جميع نفوس در علم به ذوات خود و ادراك بسيارى از اوّليّات كه موقوف بر آلات نيست مشتركند ؟
هامش
( 1 ) - صدر الدين شيرازى ، الأسفار ، ج 8 ، ص 348 .