تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
حواس آن را ادراك نمىتواند نمود ، و متفطّن اين معنى نشده‌اند كه معنى مثل « الكلّ أعظم من الجزء » ، شىء است ، و جسم جسمانى نيست . دوم : آنكه هر چه جسم نباشد نه متّصل به عالم و نه منفصل است از آن . و ندانسته‌اند كه خروج شىء از امرى و از عدمش در صورتى كه تقابل به ايجاب و سلب محض نباشد محال نيست . و گاهى در ميان دو سلب به حسب لفظ نيز فرق يافت مىشود ، مانند لا عالم و جاهل ، و لا بصير و أعمى . و موضوع گاهى از اين سلب و ملكه‌اش بيرون مىرود ، مانند حجر كه نه عالم است و نه جاهل . و انفصال نيز چنين است ، هر گاه به معنى عدم اتّصال عمّا من شأنه الاتّصال بوده باشد ، و اگر به معنى عدم اتّصال مطلق باشد نفس از عالم به اين معنى منفصل است . سوم : آنكه اگر نفس صاحب جهت و وضع و مكان نباشد بايد كه بارى تعالى شأنه باشد . و اين قول اشاعره و اكثرى از متكلّمين است ، يعنى آن گروه از ايشان كه به وجود مجرّد قائلند ، لكن محال مىدانند كه غير واجب مجرّدى باشد ، به دليل آنكه وجود مجرّد غير واجب ، مستلزم [ 451 ] اشتراك ميان واجب و ممكن است . و دفعش : آن است كه تجرّد مفهوم عدمى است ، و شركت در امر عدمى موجب اشتراك در خواص و ذاتيّات نمىگردد ، و سلوب و اضافات مشتركه در ميان واجب و ممكن بسيار است ، و واجب تعالى واحد است ، و نفوس بسيار ، و در واجب هيچ جهت انفعاليّه نيست ، و نفوس از ابدان و غير ابدان منفعل مىگردند ، و ما به الامتياز در ميان واجب و نفوس بسيار است ، مثل آنكه نفوس حادثند و اللّه قديم . چهارم آنكه هر گاه مميّزى از مكان و وضع محل نباشد فارقى ميان نفوس و واجب نخواهد بود و با هم متّحد خواهند شد . و جوابش : اين است كه مميّز منحصر در امور مذكوره نيست ، بلكه اشياء با اتّفاق در امرى عرضى مختلف به حسب حقيقت مىتوانند بود ، مانند طبيعت جنس و فصل در نوع واحد ، و مانند سواد و طعم در محلّ واحد كه امتيازشان نه به محلّ است و نه مكان و نه به وضع ، زيرا كه براى عرض مكانى نمىباشد و در وضع تابع وضع محلّند كه در هر دو يكى است ، بلكه به حسب حقيقت ممتازند .
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 503 | احمد بن محمد حسينى اردكانى