عدمش از چيزى دليل نيست بر آنكه او اصلا فاعل نيست ، بلكه مىتواند كه به سبب مانعى باشد .
فصل چهاردهم در بيان كيفيّت تعلّق نفس به بدن
بدان كه تعلّق چيزى به چيزى ديگر در قوّه و ضعف متفاوت مىباشد .
و اقواى تعلّقات تعلّق به حسب ماهيّت و معنى است كه هم در ذهن و هم در خارج منفك نتوانند شد ، مثل تعلّق ماهيّت به وجود .
دوم تعلّق به حسب ذات و حقيقت است ، به اين معنى كه ذات و هويّت شىء به متعلق به تعلّق داشته باشد ، مانند تعلّق ممكن به واجب سوم تعلّق ذات و نوعيّت به ذات و نوعيّت متعلّق به ، مثل تعلّق عرض به موضوع .
چهارم تعلّق به حسب وجود و تشخّص ، هم در حدوث و هم در بقاء به طبيعت متعلّق به و نوعيّت آن ، مانند تعلّق صورت به مادّه .
پنجم تعلّق به حسب وجود و تشخّص ، در حدوث نه در بقا ، مثل تعلّق نفس به بدن در نزد بعضى از حكما ، و صاحب كتاب اسفار از جملهء ايشان است .
ششم تعلّق به حسب استكمال [ 453 ] و اكتساب فضيلت وجود ، نه به حسب اصل وجود . مثل تعلّق نفس به بدن نزد جمهور فلاسفه . و اين تعلّق اضعف تعلّقات مذكوره است و شبيه است به تعلّق صانع به آلت ، اين قدر هست كه تعلّق نفس به آلات بدنيّه تعلّق طبيعى ذاتى است ، و تعلّق نجّار مثلا به آلت عرضى خارجى .
و موجب تعلّقش به بدن آن است كه در مبدأ تكوّن از كمالات و صفات وجوديّه عارى است ، و تحصيل آن كمالات براى او ممكن نيست مگر به استعمال آلات . و بايد كه آن آلات مختلف باشند ، و بعضى از باب حركات و بعضى از باب ادراكات بوده باشد . و آنچه از باب حركات است يا از باب شهوت است و يا از باب غضب و آنچه از باب ادراكات است از باب حواس خمسه و غير آن است .
و اگر آلات نفس مختلف نباشد كه به هر آلتى فعلى خاص از او صادر گردد افعال و