است ، يا آنكه نفس ذات ما در نزد ما حاضر است . و اوّل محال است ، زيرا كه مستلزم جمع بين المثلين است ، پس ثانى متعيّن است . و هر چه ذاتش حاصل براى ذات خودش هست قائم به ذات خود است ، پس نفس جوهرى است غير جسمانى . [ و هر چه جسم و جسمانى نيست قائم به ذات خود است ، پس نفس جوهرى است غير جسمانى ] .
و در كتاب اسفار مذكور است كه تلامذهء شيخ اعتراضات بسيار بر اين حجّت نمودهاند و شيخ از آنها جواب داده است . و همهء آن اعتراضات با جواب آنها در كتاب اسفار مذكور است ، هر كه خواهد به آنجا رجوع نمايد .
حجّت سوم : كه قريب المأخذ است به حجّت اوّل . و تقريرش آن است كه نفوس را ممكن است كه ادراك نمايد انسان كلّى را كه مشترك باشد در ميان همهء اشخاص انسانيّه ، و لا محاله بايد كه معقول مجرّد باشد از وضع معيّن و شكل معيّن ، و إلّا در ميان اشخاص صاحبان اوضاع مختلفه و اشكال مختلفه مشترك نمىتواند بود . و ظاهر است كه اين صورت مجرّده امرى است موجود و در جاى خود ثابت است ، زيرا كه مجرّدات كلّيّه در خارج موجود نمىتوانند بود ، پس وجود آن در ذهن خواهد بود . پس اگر محلّش جسم باشد براى آن وضع معيّن و كم معيّن به تبعيّت محل خواهد بود ، [ 445 ] و بر اين تقدير از مجرّد بودن بيرون خواهد رفت . پس محلّ آن صورت مجرّد خواهد بود ، و هو المطلوب .
و قائلى را مىرسد كه بگويد كه آيا براى صور كلّيّهء معقوله وجودى مىباشد يا نه . و اگر نباشد نمىتوان گفت كه محلّش بايد چنين باشد . و اگر وجود باشد لا محاله صورت شخصيّه خواهد بود حالّ در نفس انسانيّهء شخصيّه ، زيرا كه وجود مطلقات در اعيان محال است . و آن صورت از آن حيثيّت كه صورت شخصى قائم به نفس شخصى است مشترك بين الأشخاص نمىتواند بود ، زيرا كه امر شخصى مشترك فيه نمىتواند بود . و أيضا اين صورت عرض قائم به نفس است ، و آن اشخاص جواهر مستقلّهاند ، و چگونه مىتوان گفت كه حقيقت جواهر قائمه به ذوات خود عرض قائم به غير است .
و اگر كسى گويد : كه مراد به كلّيّت اين صورت آن است كه هر فردى از افراد انسان كه در نفس درآيد موجب تأثير تازه در نفس نمىگردد ، به خلاف آنكه فردى از افراد فرس مثلا درآيد كه صورت تازه در نفس منتقش مىگردد .
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 497
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٤٩٧