سفرهء نعمت در پيش هركس نهاده چون قدرى رفت شوهر خود را ديد طعام مىخورد شوهر از نانى كه مىخورد قدرى به او داد كه از مسكه و عسل ساخته بودند و به او گفت كه تا در دنيا باشى آرزوى نان و طعام نخواهى كرد از آنمدت تا حال چهل سال مىشود مرا به آب و نان احتياج بهم نرسيده
در تاريخ كمال منجم مسطور است
كه روزى شاه طهماسب ثانى صفوى در مطبخ تشريف آورده بود سرپوش از روى ديگ بموازى چهار انگشت بلند شد حضار مشاهدهء اينحال كردند اقرار به بزرگى او نمودند .
آوردهاند
كه در عهد سلطنت منشور القا در غزنوى در سجستان معدن زر سرخ به شكل درخت بهم رسيد چندانكه آن را ميرفتند قوىتر ميشد در زمان سلطان مسعود از سبب زلزله پنهان شد .
ارباب سير آوردهاند
كه چون نوبت سلطنت خراسان به هرمز بن بلاش بن بهرام از اشكانيان رسيد روزى به جهت تماشا روانهء صحرا شد آهوئى از پيشش نمايان و ملك در دنبالش روانشد در كوه رسيد آهو از نظر پنهان شد ملك پياده در دنبال آهو در غارى درآمد چون قدرى راه رفت بسر صفه رسيد چند خم از بلور آنجا بود سلطان سرپوش از سر خم برداشت پر از زر و مرواريد بود و در آنمحل لوحى از طلا ديد در آنجا نوشته كه اين خزانه فريدون است و هرمز مالك خواهد شد ملك از غار درآمده لشكريان را طلب داشته