بالا صعود نمود من از مشاهدهء دود از شخصى سؤال كردم گفت مگر از مكر زنان آگاه نيستى اين زن عاشق غلهفروشى بود و زهرى به شوهرش داد تا بمرد و بطريق هندوستان خود را با شوهر در آتش انداخت شوهر سوختهء او دود شده برفت چون خاكستر را ملاحظه نموديم استخوان يكمرده ظاهر شد از ديدن اينحال خلش در خاطرم بهم رسيد بشتاب باحوالش پرداختم بعد از چند روز بر سر آبگيرى رسيدم كه ناگاه همان زن سبوئى بر سر بكنار آب آمد و آب پر كرده روانه شد من از عقب او رفته بر در خانهاش رسيدم ندا در دادم كه مرا از حال خود خبر ده آنزن سر در پايم نهاده مرا قسم داد كه پرده پوشم باش و راز خود را حالى نمود من حيران مانده از آن ديار بيرون شدم .
رنگ دهم نمايندهء بدايع عجايب متفرقه بسان تهيه پركار فرنگ
در تاريخ هفت اقليم مسطور است كه شيخ اخى مريد حقايق آگاه شاه عباس را گربهاى بود كه هرگاه جمعى از مهمانان وارد نزد شيخ گشتى گربه بعدد هر آدمى بانگ كردى خادم شيخ موافق صداى گربه كاسه آب در ديگ ميريخت قضا را روزى يك مهمان بر موازى صداى گربه زياد برآمد تعجب نمودند گربه لباس هريك را بوئيد و بر يكى از آنها بول نمود چون تفحص كردند غير ملت بود .
ايضا روزى خادم شيخ قدرى شير و برنج آورده پخته ناگاه مارى در ديگ افتاد گربه اينرا ديده گرد ديگ دويده آواز ميداد تا خادم آمد چون خادم از آن حال غافل بود گربه را منع ميساخت گربه متنبه نشده خود را در ديگ انداخت و جان خود را در راه صاحب درباخت چون شير