تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
لختى نگاهداشت و آسيبى به دو نرسيد و تهمت هرزه آشكارا شد .

رنگ يازدهم گلگون گدايان مبرم زينت‌بخش

حال و احوالست

در عجايب الحكايات روايتست كه در شهرى از ياران يكدل كه از مال دنيا نصيب داشتند محفلى آراسته باهم صحبت داشتند قضا را دخترى در كمال حسن و جمال در غايت فلاكت و پريشانى احوال وارد آنمحفل شد و در گوشهء آرام گرفت جوانى از آنجماعت از حالش باخبر شده مراتب تفقد ظاهر كرد دختر آه سرد از دل پردرد بر كشيد و گفت از گردش گردون بدينحال گرفتارم جوان گفت پدر و مادر دارى گفت بلى گفت من ترا از جان گرفتارم دختر گفت عين مراد است ليكن پدر و مادرم چهار روز است چيزى نخورده‌اند اگر دلت خواهان منست اول از اينها چيزى براى من بستان و همراه من بيا تا نزد مادر و پدر رفته ماجرا را بيان نمايم حاضران هريك چيزى به او دادند از آنجا روانشد جوان در دنبالش آمد تا بدرخانه رسيد پسر دم در ايستاده بعد از ساعتى او را اشاره بورود آن سرا نمودند . آنجوان گفت كه چون داخل شدم خانهء ديدم در كمال طراوت اسباب معيشت آماده پير ريش سفيدى در كمال زيبائى نشسته و زالى در پهلويش آرام گرفته پيش رفته سلام كردم جوابداد در پيش خويش اشاره بنشستن نمود من باادب نزد آنها آرام گرفتم بعد از ساعتى گفتم مرا از جملهء فرزندان خود شماريد . پير در جواب گفت تا عيار ترا بر محك امتحان نزنيم اين كار صورت
نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 236 | احمد اديب پيشاورى