در مآثر عالمگير مندرجست
كه در رمضان المبارك سال ششم از جلوس و الا روز ستارهء كلان در هوا برنگ آتش در تالابى كه متصل قلعه كلپانى واقعست افتاد به مجرد افتادن در آب تا مدت دو بهره آب تالاب در جوش بود در همان تاريخ مسطور است كه بعرض و الا رسيد در ملك فرنگ نزديك ولايت پركاله غريب سانحهاى رويداد كه چند روز متواتر ستارهء دمدار در هوا نمودار شد و بر زمين افتاد تا آنكه آنمحال از ستاره سوخته و تاريك شد و بنوعى ظلمت شد كه روز از شب محسوس نميشد خلق از آنحال بفرياد آمدند بعد از سه روز آفتاب سكنهء آنجا از مشرق اميد طالع شد مردم آنجا خوشحال شدند و شخصى غريب الخلقه ملاحظه نمودند كه دست و پا چون آدم و يال و گوش چون اسب ظاهر شد و طول قامتش شش ذرع و عرض سه ذرع و جليقه هزار ميخى در بر و دو تركش يكى بر كتف و يكى بر سينه بسته بود هر طرف تير ميانداخت از سه چهار نفر ميگذشت روز بهلاك مردم اشتغال داشته شب در كوه نهان ميشد در عرض پانزده روز بسيارى از جماعت فرنگيان را مقتول ساخت و فرنگيان از آنحال بتنگ آمدند معالجهء او را بجادو و سحر ديدند استادان فن آمده خندق در دور شهر ساختند و او را بجادوگرى آورده در خندق انداختند و بنياد حياتش را از پا درآوردند و پادشاه فرنگ شكلش را كشيده بولايات ميفرستاد .
از آن جمله مؤلف تاريخ مذكور ساخته كه به چشم خود ديدم مردم در حق او چيزها ميگفتند بعضى گفتند ديو است و بعضى گفتند از جن است و برخى ميگفتند از اين نوع آدم در جزاير هست كه بصفات حيوانى آراستهاند و ليكن آنچه معلوم شد بلاى آسمانى بوده كه براى تنبيه به آنشهر آمده و آنشهر را خراب ساخت .