تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
محمد اورنگ زيب عالمگير در قصبهء وزيرآباد توابع پنجاب زنى نانواى كه خمير وجودش از نمك ملاحت خالى نبود و رويش چون تنور گرم شعله‌ور گويند مارى بر او عاشق شده و هر سال بروز معين در خانهء آنزن گذر مينمود پيش از آمدن مار سه روز آنزن بيهوش ميافتاد و در روز آمدن مار زبان به حرف ميگشاد كه مار بفلان محله و فلان جا رسيده تا مار نزديك خانه ميرسيد ميگفت بدور رويد كه مار آمد مردم بكنار و گوشه ميرفتند مار چون نزديك زن ميرسيد زن پاى خود را برداشته مار آمده انگشت پاى او را مكيده مراجعت مينمود و بعد از لمحهء آنزن به حال آمده بامر خود قيام مينمود و هر سال به همين نحو ميشد .

راسو

جانوريست باهوش و مايلست به شكار موش با مار كلان درآويزد و خون او به زور سرپنجه فرو ريزد مار را هفت پاره سازد و بعد از آن بجستجوى گياهى كه بشناسد رفته گياه را بياورد و بر پاره‌هاى مار گذارد به مجرد اين عمل مار از جا حركت نمايد و باز راسو به دو آويزد و بتكرار اين كار عمل نمايد و دمار از روزگار مار برآورد . گويند در آن كوه خاصيتى است كه مرده را زنده ميسازد چون دل راسو مايل صيد موش شود در دنبالش بسيار دود چون موش از دويدن عاجز آيد صعود بر بالاى درخت نمايد به همان طريق راسو بدرخت درآيد و در تعاقبش سعى نمايد موش از ناچارى از برگ خود را بياويزد راسو آوازهاى سخت بركشد و مادهء خود را آگاه سازد ماده خود را بجلدى بپاى درخت رساند و راسو آنشاخ را از درخت قطع نمايد به مجرد افتادن بر زمين موش را ربوده بخورد .
نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 198 | احمد اديب پيشاورى