و ظاهر است كه وحدت اگر چه مبدء عدد است و مقوم آن عدد و كم نيست چه تعريف عدد و كم بر او صادق نيست و نسبت وحدت باعداد چون نسبت نقطه با خط نيست چه وحدت جزء عدد است و نقطه نهايت خط و نشايد كه جزء او باشد و الا تركب خط از نقطه و سطح از خطوط و جسم از سطوح لازم آيد و آنمحالست چنان كه در امتناع تركب جسم از جواهر افراد بيان كنيم .
و هر نوعى از انواع عدد او را وحدتيست كه باعتبار آن او را لوازم و خواص باشد ، مانند زوجيت و فرديت و منطقيت و اصميت و غير آن چنان كه در ارثماطيقى مبين شود و اين خواص ممتنع الزوالست .
و او را اعتبار كثرتيست و خصوصيت در آن كثرت نوعيت اوست كه او بدان خصوصيت اوست پس عدد از آنهائيست « نهايتست خ » كه او را حقيقتى نباشد مطلقا ، و چگونه چيزى را كه حقيقتي نباشد نه در خارج و نه در ذهن خواص و لوازم و مناسبات عجيب باشد با جهة او افراز علمى كنند .
پس عدد را اگر چه در وجود خارجى حقيقتى نباشد أما در اعتبار ذهنى حقيقتى بود و هر نوعى از انواع عدد متقوم است بوحداتى كه مبلغ جمله آن نوع است ، و هر واحدى از وحدات جزوى باشد از ماهيت او و اعداديكه دروست مقوم او نيست چه تقوم عشر بخمسين اولى نيست از تقوم او باربعه و سته يا ثلاثة و سبعة .
فصل سيم [ در مباحث كيف ]
در مباحث كيف ، بدانكه انواع كيفيات چهارند : كيفيات محسوسه بحواس ظاهره بحسب حواس خمس پنج قسماند :
اول كيفيات ملموسه و آن منقسم است با كيفيات اولى كه آن حرارت است و برودت و يبوست و رطوبت و اينها را كيفيات اولى خوانند بنابر آنكه تكيف بسايط به دو پيش از تكيف اوست بكيفيات ديگر ، و با كيفيات غير اولى كه آن خفت و ثقل و صلابت و لين و خشونت است .
دويم كيفيات مبصره كه بحاسه بصر دريابند و آن الوان و اضواء است .