كه محيط باشد به دو و منتقل شود بانتقال او .
هشتم ان يفعل ، و آن بودن چيز است مؤثر در غير همچو قاطع مادام كه قطع كند .
نهم ان ينفعل ، و آن بودن چيزيست متأثر از غير همچو منقطع مادام كه منقطع شود و وحدت و نقطه از اعراضاند و خارج ازين اجناس و ايشان را بنابر آنكه مقول نبودند بر مختلفات الحقايق در اجناس عاليه نشمردهاند .
و جنسيت هيچيك ازين مقولات مر آن چيزى را كه داخلند درو هم معلوم نيست ، زيرا كه آن موقوفست بر علم بدانكه قول او بر آن چيزها بتواطى است نه باشتراك لفظى يا تشكيك ، يا بر سبيل قول لازم كه بر ما تحت خود بسويه مقول شود
و همچنين مطلق عرض نيز جنس نيست از آن اين مقولات ، چه عرضيت اينمقولات موقوفست بر برهان و ذاتيات چيزى به برهان ثابت نشود .
و انتقال بر اعراض پيش اكثر حكما محال است بنابر آنكه تشخص افراد اعراض را ناچار است از علتى و علت آن نشايد كه نفس ماهيات آن اشخاص يا چيزى از لوازم او بود و الا انحصار هر نوعى در شخص لازم آيد و نشايد كه عوارض حاله باشد در او از براى آنكه حلول عوارض در او موقوفست بر تشخص و حينئذ اگر تشخص او بعوارض باشد دور و تسلسل لازم آيد ، پس علت تشخص او محل او باشد
و آن محل نشايد كه مبهم بود چه مبهم از آن روى كه مبهم است در خارج وجود ندارد و حينئذ علت نيز موجود نتواند شد پس بناچار معين بود و حينئذ اگر انتقال كند ازو موجود نماند بنابر زوال علت او كه آن محل معين است و ايندليل مبنى است بر آنكه تشخص امريست زايد ثابت در خارج و علت تشخص محل اوست بعينه و حلول عرض موقوفست بر تشخص او و اين مجموع ممنوعست .
و جمعى از قدماى فلاسفه گفتند انتقال بر اعراض جايز است زيرا كه روايح و اصوات و اضواء اعراضاند و مع هذا انتقال ميكنند .
و اين ضعيف است زيرا كه شايد در روايح اجزاى لطيفه ذى رايحه نقل كند
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 483
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٤٨٣