عبد اللّه بن عباس ، و مدت خلافت او چهار سال و هشت ماه بود ، او را سفاح از آن گفتند كه خون بنى اميه را بسيار ريخت تا خلافت از ايشان به دو قرار گرفت .
و در تواريخ مذكور است كه روزى أمير المؤمنين علي عليه السّلام نماز مىگذارد و عبد اللّه بن عباس حاضر نبود پرسيد كه او را چه حال افتاد گفتند او را امروز پسري در وجود آمده است ، أمير المؤمنين به تهنيت او رفت و آن پسر را على نام نهاد و فرمود خلافت و ملك در اولاد او خواهد بود .
دويم برادر او ابو جعفر منصور ، مدت خلافت او بيست و يكسال و يازده ماه بيست و چهار روز أبو مسلمرا كه سبب انتقال خلافت به بنى عباس بود او بمحاربت عبد اللّه ابن على فرستاد و عبد اللّه را برادرزاده او سفاح در شام وليعهد خود گردانيده بود چون سفاح درگذشت باستقلال دعوى خلافت كرد ، أبو مسلم بشام رفت و عبد اللّه را بعد از محاربات بسيار بگرفت و با غنايم مراجعت نمود .
چون خبر به منصور رسيد عتبه را بفرستاد تا غنايمرا نسخه كند و شمشير عباس ابن عبد المطلب را كه سفاح بعبد اللّه داده بود طلب دارد ، و عتبه چون برسيد و پيغام رسانيد أبو مسلم ازو برنجيد و گفت هر كه جان بذل كرد هر چه يافت برد ، و عبد اللّه را با اسيران بكوفه فرستاد ، و او با لشكر روى بكوفه ( خراسان خ ) نهاد ، و منصور از رفتن او انديشناك شد كه مبادا ديگريرا بخلافت بنشاند ، عهدنامهء نوشت و سوگندها ياد كرد كه هرگز با او خلاف نكند ، و استدعاء مراجعت نمود .
چون نامه به ابو مسلم رسيد ابو مسلم در حدود رى بود عزم مراجعت كرد ، ياران او را منع كردند ، ابو مسلم گفت : چون بايشان هرگز بدى نكردم گمان چنان است كه با من غدر نكند ، و بىلشگر بازگرديد و بكوفه آمد ، چون در پيش او رفت عثمان بن نهيك از قفاى او در آمد و تيغ بر سر او زد و او را هلاك كرد ، و اينواقعه در شعبان سنه ست و ثلاثين و مأة واقع شد .
و نقل استكه شبى منصور با وزير خود گفت مىخواهم جعفر صادق را از ميان بردارم كه ميل مردم به دو بسيار است ، وزير گفت : او در گوشهء نشسته است
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٢٣٢