چوبينه را كه از نژاد ملوك و سپهسالار لشگر بود با لشگرى گران بدفع او بفرستاد ، بهرام بتعجيل ميرفت تا برو ظفر يافت و غنيمت بسيار پيش هرمز فرستاد .
و او عزيمت تركستان كرد هرمز را از آن معنى خوش نيامد و در حق او سخنان زشت گفت بهرام از آن آگاهى يافت و اعيان لشكر را با خود متفق كرد بقرار آنكه او پادشاه باشد تا بوقت آنكه پرويز بديشان رسد ، اين حال به هرمز رسيد قصد پسر خود پرويز كرد پرويز بگريخت و به آذربايجان رفت ، هرمز لشگر كشيد و به جنگ بهرام فرستاد ، لشگر او شكسته شد ، چون خبر شكستن او بمداين رسيد أكابر و اعيان باتفاق هرمز را بگرفتند ، و ميل در چشمش كشيدند و مدت ملك او يازده سال بود .
بيست و يكم پرويز بن هرمز چون بر احوال پدر واقفشد بمداين آمد و بر تخت نشست و پيش پدر رفت و عذر خواست ، پدر ازو درخواست كه كينه او باز خواهد پرويز لشگرى ترتيب داد و قصد بهرام كرد نزديك آب نهروان به بهرام رسيد ، و چون دانستكه طاقت جنگ او ندارد كس پيش پدر فرستاد و با او در آن باب مشورت كرد ، هرمز گفت صواب آنست كه زنان و فرزندان را با خزاين در حصن استوار بگذارى و تو باستمداد پيش ملك روم روى ، پرويز به تدبير آن مشغول شد .
بندويه و بسطام هر دو خال او بودند و از آنها كه هرمز ميل كشيده بودند پيوسته ازو ميترسيدند با پرويز گفتند شايد كه بهرام هرمز را در غيبت ما بلجاج بياورد و مملكت را بوى سپارد ، و صلاح آنست كه او را هلاك كنيم ، پرويز هيچ جواب نداد ايشان از خاموشى او رضا فهم كردند و بر هرمز رفتند و او را بزه كمان هلاك كردند .
پس پرويز با تنى چند از مهتران بگذشت و به راه بيابان ميراند تا بنزديك ديرى رسيد ، آنجا نزول كرد تا لحظهء بياسايد كه لشگر بهرام از دور ظاهر شد بندويه گفت جامه و ساز خويش به من ده و تو با بسطام بيرون رو كه من اين لشكر را از
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٢٢٠