نظم
اهل دلرا چو دمى دست دهد صحبت او * حاصل عمر جز آندم همه ضايع شمرند
آوردهاند كه اسكندر وقتى كه جهت فتح ممالك قطع منازل و مسالك ميكرد در اقصاى مغرب بشهرى رسيد كه هواى آن در صفا از صبا سبقت ميبرد ، و آب او از لطافت خاك تيره حيرت در چشم چشمه حيوان ميريخت ، فرضه آن بأزهار بساتين همچو فردوس عدن آراسته و اشجار آن بأنواع رياحين همچو خلد برين پيراسته
نظم
سواد او بصفت چون پرند مينا رنگ * هواى او به مثل چون نسيم جانپرور
سبا نموده بخاكش طراوت طوبى * هوا سرشته در آبش حلاوت كوثر
بفرمود تا در آنحوالى بارگاه متعالى فرو زدند ، و با جمعى از خواص و اشراف در نواحى و اطراف آن طواف ميكرد و از نزاهت بساتين و نظافت ميادين آن تعجب مينمود ، ناگاه بمقابر ايشان رسيد ديد بر گورى نوشته كه عمر صاحبش يكسال بود ، و بر ديگرى نوشته كه عمرش پنجسال بود ، هر چند احتياط نمود عمر هيچيك بده سال نميرسيد از آنحال در حيرت افتاد ، و گفت چنان گمان بردم كه در چنين آب و هوا تغير و فنا صورت نبندد ، و خود در اين شهر عمر مردم كوتاه تر است .
بفرستاد تا اعيان و مشاهير شهر را حاضر كردند و از سر آنمعنى بپرسيد ، ايشان بعد از تمهيد ثنا و دعا جوابدادند كه عمر پيش ما آنقدر است كه در مجالست علما و حكما و محاورت ادبا و ظرفا بسر برند ؛ و هر آنچه در غير اينها مصروفشود آن را ضايع شمرند ، و در محل اعتبار نياورند ، پس هر كه از ما در گذرد آنمقدار زمانرا حساب كنند و بر قبر او نويسند ، اسكندر را بغايت آنسخن پسنديده آمد و بعد از آن حكماء زمان و ظرفاى جهانرا جمع كرد و پيوسته بايشان صحبت ميداشت .
نظم
در همه عمر ار دمى با تو بر آرم نفس * حاصل عمر آند مست و باقى ايام هيچ