گاف مضموم بود مفتوح كردند و گاف را در هر دو بجيم بدل كردند ، و اين معنى غالب باشد ، و گاه باشد كه گاف را بقاف بدل كنند ، در اول كلمه ، همچو قهرمان ، يا در آخر همچو منجنيق كه در اصل منكنيك « 1 » بود و گاه بود كه بدل نكنند همچو كستفزود كاست افزود بود و كستفزود ديوانى را گويند كه ارباب خراج در او آنها را نگاه دارد . و پ را بفا بدل كنند همچو فرند مر پرند را ، و گاه بود كه چيزى بر او زياده كنند همچو در استبرق كه در كلمه اصل استبر بود ، و گاه بود كه ازو يك كلمه حذف كنند همچو در بريد كه در اصل بريده دنب بود و گاه بود كه تبديل و زيادت هر دو واقع باشد همچو صاروج مر چارو را كه جيم را بصاد بدل كردند و در آخر جيم افزودند ، و همچو صولجان مر چوكانرا ، كه جيم و كاف را بصاد و جيم بدل كردند و لام در افزودند ، و گفتهاند كه هر كلمه كه در آن صاد و جيم بود معرب باشد همچو صمج مر قناديل را و صنج و صنجه مر چنگ و سنگ را و در بسط اينمعنى اگر زياده مبالغه رود بتطويل انجامد .
و خلاف كردهاند در آن كه در قرآن الفاظ معربه واقع نيستند بعضى گفتند واقعاند لقوله تعالى بلسان عربى مبين و لقوله تعالى قرانا عربيا . و جواب آنست كه قرآن بواسطهء اشتمال او بر كلمات چند معدود كه در اصل عربى نبوده باشد لا نسلم كه از عربيت بيرون رود ، همچنانكه اگر يكى قصيده به فارسى انشا كند كه در آنجا كلمات عربى باشد نگويند كه آنقصيده فارسى نيست ، و همچو اسب سياه كه درو مويهاى سفيد باشد متفرق ، آن اسب را بواسطه آن نگويند سياه نيست ، و مذهب بعضى ديگر آنست كه آن الفاظ را چنان كه عجم وضع كردند از براى معنى مخصوص ، عرب نيز وضع كردند هم بازاى آن معنى ، و اين هر دو معنى موافق يكديگر افتادند ، و حينئذ از عربيت خارج نيفتد ، و اينمعنى ممتنع نيست بلكه واقعست همچو صابون و تنور كه اين هر دو باتفاق از جمله توافق لغتين است . و حق آنست كه گوئيم الفاظ معربه در قرآن واقعند چه توافق لغتين بعيد است و تعريب استبرق و سجيل ظاهر است ، و نيز
هامش
( 1 ) امروز ميكانيك گويند