لازم آيد ، عدم وقتى لازم آمدى كه اين نقيض نه لازم نقيض او بودى و اين ممنوعست بلكه لازم اين باشد كه ليس لو وجبت الزكاة على المديون لوجبت على الفقير و اين مستلزم عدم وجوب برو نيست بر تقدير مذكور چه شايد كه صدق اين سالبه بكذب لزوم باشد نه بصدق اين موجبه .
و دوم آنكه لا نسلم كه عدم بر مديون ممتنع است كه از لوازم وجوب بر فقير بود و آنچه گفتند زيرا كه اجتماع ميان هر دو لازم آيد و آن ممتنع است گويم مراد به اجتماع اگر اجتماعست در ذهن نسلم كه اين لازم آيد ، اما لا نسلم كه ممتنعست چه اجتماع جميع محالات در ذهن جايز است و اگر اجتماعست در خارج لا نسلم كه اين لازم آيد چه از ملازمهء بين الامرين امكان اجتماع ايشان در خارج لازم نيايد فضلا عن امكان اجتماعهما فيه چه اين ملازمه بين كون الانسان حجرا و بين كونه جمادا صادقست با آن كه اجتماع ميان ايشان ممكن نيست .
سيم آن كه لا نسلم عدم بر فقير از لوازم وجوب بر مديونست فى الجمله و إنما يلزم ذلك ان لولزم من ثبوت شييء على تقدير شيء ان يكون الثابت لازما لذلك التقدير و هو ممنوع لا بد من دليل .
و نيز لا نسلم كه چون وجوب بر فقير ثابت شود بر تقدير وجوب بر مديون ، لازم آيد كه لازم او باشد و مستند همانست كه ذكر رفت .
چهارم آن كه اين دليل مقلوبست چنان كه گوئيم اگر زكات بر مديون ثابت باشد بايد كه بر فقير واجب بود و لازم باطلست . پس ملزوم نيز باطل باشد . اما ملازمه آنست كه اگر بر تقدير مذكور واجب نباشد محال لازم آيد چه عدم وجوب . حينئذ خالى نباشد از آنكه لازم عدم بر مديون باشد فى الجملة يا نه و لا سبيل الى شيىء منهما الى آخر .
نكته دوم اندر آن كه پيش شافعى پدر را رسد كه دختر بالغه را اجبار كند بر نكاح خلافا لابى حنيفة .
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 535
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٥٣٥