و حينئذ از انتفاء لازم انتفاء ملزوم لازم آيد و از وجود ملزوم وجود لازم ،
اما از انتفاء ملزوم انتفاء لازم يا از وجود لازم وجود ملزوم لازم نيايد و شايد كه مساوى ملزوم بود همچو ناطق به نسبت با انسان و حينئذ از وجود هر يكى وجود آن ديگرى لازم آيد و از عدم هر يكى عدم آن ديگرى و نشايد كه لازم اخص باشد از ملزوم و الا امكان تحقق ملزوم بدون لازم لازم آيد و اين محالست .
و دور ترتب چيزيست كه او را صلاحيت عليت باشد بر چيزى ديگر و اول را داير خوانند و دوم را مدار .
و اين داير و مدار يا هر دو وجودى مىباشد همچو وجود نهار با طلوع شمس يا هر دو عدمى همچو عدم نهار با عدم طلوع شمس يا احدى وجودى بود و ديگرى عدمى همچو وجود ليل با عدم نهار و مدار شايد كه مدار باشد مر داير را وجودا فقط همچو ترتب ملك بر بيع . چه وجود ملك بر وجود بيع مترتب شود و اما عدم او بر عدم بيع مترتب نشود زيرا كه شايد بارت يا بهبه يا بوصية حاصل شود يا مدار باشد عدما فقط همچو استقبال مر نماز را چه عدم نماز بر عدم او مترتب شود .
اما وجود او بر وجود استقبال قبله مترتب نشود بنابر اختلال شرطى ديگر همچو طهارت از حدث يا از خبث و شايد كه مدار باشد وجودا و عدما هم چو زناء محصن كه مدار است مر وجود رجم را وجودا و عدما چه هر گاه كه زناء محصن متحقق شود رجم ثابت شود و هر گاه متحقق نشود رجم ثابت نشود و در فرق ميان ملازمه و دوران خلاف كردند .
بعضى گفتند ملازمه اعم است از دوران مطلقا چه دوران مستلزم ملازمه است من غير عكس اما الاول فلصدق الملازمة بين العلة و المعلول و اما الثاني فلصدق الملازمة بدون دوران اذا كان المقدم معلولا و التالى علة فان الدوران لا يصدق حينئذ لامتناع ان يكون المعلول صالحا لان يكون علة لعلته و لقائل ان يمنع ذلك فان المراد من العلة ههنا اعم من ان يكون موجدا او امارة
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 524
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٥٢٤