تطاول ليلك بالإثمد * و نام الخلىّ و لم ترقد
و بات و باتت له ليلة * كليلة ذي العاير الأرمد
و ذلك من نبا جاءني * و خبّرته عن أبي الأسود
و اين غايت بلاغت و نهايت فصاحتست و اگر كسى درين موضع تأمل كند و بر سر آن مطلع گردد حسن جميع التفاتات برو منكشف گردد و در اينجا سر آنست كه چون بنده در مبدء امر حمد را مخصوص گردانيد بذاتى كه مبدء كاينات و مستحق عباداتست و آن ذات را بد آن صفاتيكه بدان مستحق و متفرد به حمد شود منعوت گردانيد . پس چون در مدح و در ثنا بغايت رسيد بيش طاقت تكلم بغيبت نماند از شدت نشاط و فرط انبساط توجه بخطاب كرد كه اى سزاى پرستيدن پرستندگان واى پروردگار عالميان و اى روزى دهنده هر جنبنده و اى مهربان بر هر آفريده اى مالك آسمان و زمين و ايحاكم روز قيامت بيقين اياك نعبد و اياك نستعين يا خود گوئيم جهة آن التفات كرد كه ثنا بكنايت در تبجيل و تعظيم ابلغ بود و ذكر عبادت بخطاب باخلاص نزديكتر و استعانت طلب معاونتست بر عبادت و استعانت را بعبادت مقرون گردانيد تا جمع كند ميان آنچه بنده بدان تقرب جويد بپروردگار خود و ميان آنچه ميطلبد و محتاج است به دو و عبادت را بر استعانت مقدم داشت جهة آنكه تقديم وسيله پيش از طلب حاجت باشد و باجابت سزاوارتر و استعانترا مقيد نگردانيد تا معنى چنين بود كه :
اياك نستعين فى كل الامور و اگر استعانت را مخصوص باداء عبادت كنند تا اهدنا بيان مطلوب باشد از معاونت و معنى چنين شود كه چگونه اعانت كنم ، پس بنده گويد اهدنا الصراط المستقيم بهتر باشد چه حق در جمل متعاقبة آنست كه بعضى از آن متعلق باشد ببعضى ديگر و هدايت وجدان چيزيستكه به مطلوب رساند و در اصل لغة رشد است و بيان و او پيش اهل حجاز به دو مفعول تعدى كند چنان كه گويند :