لفظ شكر آميزش در تربيت خاطر * چون باد بهار آمد جان پرور و روح افزا
صد نكته ز هر لفظى صد بذله ز هر حرفى * دل را شده زو حاصل جان را شده زو پيدا
با سلسله نظمش حسان بيقين الكن * در معركه نثرش سحبان ز بيان عجما
فسكّن قلبا قد أطير قراره * و أبرء جسما قد أطيل سقامه
فها أنا مولاه و ساكن برّه * و خادمه بل عبده و غلامه
نوعى ديگر : مشرفه دلنواز و ملطفه سحر پرداز مولوى مشحون بعواطف اكرام و مقرون بلطايف انعام .
( نظم )
روان و تر و تازه چون آب حيوان * خوش و خوب و خرم چو روز جوانى
دل آراى همچون گل نو شكفته * طرب زاى همچون مى ارغوانى
چه باغ بهشت از فنون لطايف * فروزنده در وى فروغ معانى
نظرگاه ديده چو ار تنگ مانى « 1 » * روان بخش چون چشمه زندگانى
بخطى چو زنجير مشگين مقيد * و ليكن چو آب روان از روانى
بدين كمينه رسيد :
نظم :
بوسيدم و بر مردمك ديده نهادم * پيچيدم و تعويذ دل سوخته كردم
گه نامه و گه نشان و گه نام ترا
فصل سوم [ تعازى و تهانى ]
در تعازى و تهانى و بقيه احكام سر نامها در تعزيه
حكم المنيّة في البريّة جار * ما هذه الدّنيا بدار قرار
چون بموجب فرموده « كل من عليها فان » پيش همكنان محقق و مقرّر
هامش
( 1 ) اين كلمه بقياس و حدس تصحيح گرديده و در نسخ ( از نيك نامى ) بوده است .