ابو القاسم چون روز شد اهل شهر را از آن خواب اعلام كرد بر سر خاك او رفت و نماز گذارد .
و جمعى از اهل ظاهر گويند انشاء شعر جايز نيست و تمسك ايشان به چند وجه است :
اول آنكه حق تعالى فرمود الشعراء يتبعهم الغاون
دوم قوله تعالى و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له
سيم قوله ص لان يمتلى جوف الرجل قيحايريه خير من ان يمتلى شعرا
جواب از اول آنست كه مراد بدان شعرا كسانىاند كه شعر بباطل و مدح بدروغ گفتهاند و از دويم آنكه ضمير منصوب در علمنا عايد با قرانست نه رسول اللّه و معنى آيه چنين باشد كه ما نياموختيم و فرو نفرستاديم قرآن را بشعرى به دليل آنكه در عقب فرمود ان هو الا ذكر و قرآن مبين و بر تقدير تسلم آيه دليل بود بر آنكه رسول شاعر نباشد نه بر آنكه گفتن شعر يا خواندن آن مر ديگريرا روا نيست . و از سوم آنكه مراد بدانشعر باطل و دروغست .
فايده چهارم
اندر شرايط متقرض و آن پنج شرطست .
اول - آنكه او را طبعى موزون بوده باشد تا بر عروض و قوافى كما ينبغى واقفشود .
دوم تصور معانى پسنديده تواند كرد .
سوم - آنكه معانى را بتركيبى مناسب ادا تواند كرد .
چهارم - آنكه اسباب معاش او به قدر كفاف مهيا باشد تا همگى خاطر به تحصيل آن مصروف نگردد .
پنجم آنكه باعث بر آن محقق گردد و آن چند چيز تواند بود :
اول - تشوق به عالم ملكوت و حضرت جبروت يا بواسطه جذبات ربانى يا به طريق رياضت و تسخير قواى جسمانى و تحصيل كمالات نفسانى .