مجنون به گوشهاى ز جفاى زمانه رفت * ديوانهاش مگو « 1 » كه عجب عاقلانه رفت
تقى اوحدى اين شعر به نام والهى قمى نگاشته و در تحفهء سامى به نامش مسطور است .
والهى بخارى
طالب علمى بود . نامش خواجه عطا است . وى راست :
ز چاك سينه به ناخن دل حزين كندم * جدا چو گشتم از آن مه ، دل اينچنين كندم
ويسى
مير ويسى از امرايان همايون پادشاه و در سليقهء سخن صاحب دستگاه بود . منه :
اميدوار چنانم كه شرمسارى من * شود به پيش تو عذر گناهكارى من
وحشى بافقى
مولانا كمال الدّين وحشى تخلّص بافقى مشهور به يزدى بود . شاگرد شرف الدّين على يزدى است و جامع جميع اقسام شعر و صاحب طرز خاص است كه پيروى شعر او مشكل و شعر او را سهل ممتنع گفتهاند . « 2 » هذا من ديوانه :
خيز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را * چون قد خود بلند كن پايه [ و ] قدر ناز را
*
از حرف مدّعى مكش اى فتنهگر مرا * گر مىكشى بكش به گناهى دگر مرا
بر گردنم ز تيغ تو صد بار منّت است * زيرا كه وارهاند ز صد دردسر مرا
*
خوش صيد غافلى به سر تير آمده است * زه كن كمان ناز كه نخجير آمده است
كو عشق تا شوند همه معترف به عجز * اوّل خرد كه از پى تدبير آمده است
*
هامش
( 1 ) . دهخدا : مخوان .
( 2 ) . روز روشن 897 : از شعراى برگزيدهء بافق مضاف كرمان و از دوستان محتشم كاشانى و از سخنوران با نام و نشان دوران شاه عبّاس ماضى بود . اقامت شهر يزد اختيار كرده و از اينجاست كه يزدى شهرت يافته و مثنوى فرهاد و شيرين و ناظر و منظور و خلد برين از منظوماتش مقبول طبايع و تركيببند او مشهور است . وفاتش در سنهء 991 يا 961 به سبب بيمارى اتّفاق افتاده و در نشتر عشق از رياض الشّعرا آورده كه از دست محبوب به قتل رسيد .
دهخدا : در اواخر عهد شاه اسماعيل اوّل صفوى در قصبهء بافق متولّد شد ، سپس از آنجا به يزد آمد و بيشتر ايّام حيات را در يزد بسر برد . چون بافق از اعمال كرمان بوده است او را كرمانى نيز گفتهاند . او را قصايدى است در مدح شاه طهماسب و اعيان دربار او ، ولى قصايد و تركيببندهاى او بيشتر در مدح غياث الدّين محمّد ملقّب به مير ميران است كه در يزد حكومت داشت . از او غير از مثنوى فرهاد و شيرين دو مثنوى ديگر به نام ناظر و منظور و خلد برين و نيز ديوان قصايد و غزليات و قطعات باقى مانده است .