تا دور شدى شدستم اى روت « 1 » چو ماه * انديشه فزون ، صبر كم و حال تباه
تن چون نى و بر « 2 » چو نيل ، « 3 » رخساره چو كاه * انگشت به لب ، گوش به در ، چشم به راه
كمال كوتهپاى
استاد ملك كمال كوتهپاى ، در سخنورى دست قدرت كامل داشت . « 4 » از اوست در مدح :
شاها ز تو سركشد گر « 5 » اين چرخ بلند * شمشير تو برگشايدش « 6 » بند از بند
بر تيغ تو هر حامله كو چشم فكند « 7 » * البتّه بريده حلق زايد فرزند
كمال الدّين اسماعيل
ولد جمال الدّين عبد الرّزاق استاد مسلّم الثّبوت و مشهور به خلّاق المعانى است . « 8 » در صفاهان اقامت گزيده بود . چون از مردم آنجا اذيّت ديد در حق آنها گفت :
پادشاها به حقّ سى پاره * پادشاهى فرست خونخواره « 9 »
تا در و دشت را چو دشت كند * جوى خون آورد به جوباره « 10 »
عدد خلق را « 11 » بيفزايد * هر يكى را كند به صد پاره
قضايا در آن عن قريب زمان لشكر مغول رسيد و عالمى را به قتل رسانيد . كان ذلك در سنهء
هامش
دهخدا : امير عنصر المعالى كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيار ، از امراى دانشمند خاندان زيارى بود . او حكومت مستقلّى نداشته و تنها به عنوان امير محلّى ، در قسمتى از طبرستان باقى مانده بود . همسرش دختر سلطان محمّد غزنوى بود و او در حدود هشت سال در دستگاه سلطان مودود بسر برد . چندى به غزو در هندوستان و نيز در سرحدّات روم رفت . مدّتى در گنجه در نزد امير ابو السّوار شاوور بن فضل بسر برد . مدّتى را نيز در سفر حج گذراند . او پسرى به نام گيلانشاه داشت كه كتاب قابوسنامه را براى او نوشت . عنصر المعالى ظاهرا تا اواخر قرن پنجم هجرى و يا اوايل قرن ششم در قيد حيات بوده است .
( 1 ) . روز روشن : اى روى .
( 2 ) . متن : نه . از روز روشن تصحيح شد .
( 3 ) . روز روشن : نيل و .
( 4 ) . مجمع الفصحا 1 / 54 : ملك كمال ، اصلش از شهر ترمذ ، ملقّب به كوتاهپاى ، اميرى زبردست بود كه عمرهاى دراز در كوهستان بدخشان حكومت مىكرد . وقتى از اهالى آن كوهستان كه كنويس نام داشته به ستوه آمده در شكايت آن گروه نظمى به فخر الملك مؤيّد الدّوله خواجه ابو بكر ترمذى كه از قبل او بدين خدمت مأمور بود فرستاده تمنّى استعفا از آن شغل و عزل از آن عمل نمود كه مطلع آن چنين است :هيهات از اين بيت العمل وين شغل با چندين محل * ز انصاف اگر من چرخ را بستايم آرد اين خلل( 5 ) . مجمع الفصحا : گر سر كشد .
( 6 ) . متن : برگشاده . از افاضات استاد محمّد قهرمان تصحيح شد .
( 7 ) . مجمع الفصحا :هر حامله كو به تيغ تو چشم افكند .( 8 ) . رياض العارفين 386 : ارادتش به جناب شيخ شهاب الدّين سهروردى به سرحد كمال بود .
دهخدا : آخرين قصيدهسراى بزرگ ايران در اوان حملهء مغول است كه در گيرودار هجومها و قتل عامهاى آن عهد از ميان رفت . او به خلّاق المعانى شهرت يافت . روزگار خود را در مدح اكابر اصفهان و شاهان معاصر خود گذرانيد . ممدوحان او عبارت بودند از : ركن الدّين مسعود از كبار ائمّهء آل صاعد اصفهان ، جلال الدّين منكبرنى پسر محمّد خوارزمشاه ، حسام الدّين اردشير پادشاه باوندى مازندران و اتابك سعد بن زنگى . او به سال 635 به دست مغولى به قتل رسيد .
( 9 ) . دولتشاه 115 :اى خداوند هفت سيّاره * كافرى را فرست خونخواره( 10 ) . دولتشاه :جوى خون راند او ز جوباره .( 11 ) . دولتشاه : عدد مردمان .