بر خاك كشتگان چو رسى زلف برگشا * آزاد كن خاك را ز قيد اسيران
قطب الدّين بختيار كاكى
حضرت قطب الاقطاب قطب الحق و الدّين بختيار كاكى ابن كمال الدّين اوشى است و نسبت شريفش به چند واسطه به امام همام موسى كاظم عليه الثّنا مىرسد . او بعد تحصيل علوم از اوستاد ابا حفص در بغداد به ملازمت حضرت خواجهء بزرگ به شرف ارادت رسيد و بعد آمدن خواجهء بزرگ در هندوستان او نيز در اين ملك آمد و در بلدهء ملتان حضرت بهاء الدّين ذكريا را دريافت و در آن اثنا در حقّ قباچه بيگ والى ملتان توجّه نمود كه از دست كفّار ختا خلاصى يافت و چون در دهلى رسيد سلطان شمس الدّين به خدمتش ارادت تمام آورد و بدان جهت خواجه آنجا قيام گرفت و خواجه به حدّى تجرّد و استغراق داشت كه چون كسى از اولاد او به مردى او را خبر نشدى و هر روز سه هزار بار درود « 1 » بخواندى و همسايهء خواجه بقّال بود . از او به قدر ضرورت وام مىگرفت ، آخر آن را هم ترك كرد . از آن روز از عنايت ربّانى قرض كاك زير مصلّاى او پيدا مىشد كه همهء اهل [ و ] عيال را كفايت مىكرد و وجه تسميهء كاكى همان است . آخر روزى در خانهء على اسنجرى صحبت مشايخ بود ، قوّال اين بيت شيخ احمد جام را خواند :
كشتگان خنجر تسليم را * هر زمان از غيب جان ديگر است
خواجه به استماع اين بيت چهار روز در بحر تحيّر غرق بوده ، شب پنجم كه چهاردهم ربيع الاوّل سنهء ششصد و سى و سه بود از اين جهان فانى به عالم جاودانى پيوست . « 2 » هذا من كلامه :
اى به گرد شمع رويت عالمى پروانهاى * از لب شيرين تو شورى است در هر خانهاى
من « 3 » به چندين آشنايى مىخورم خون جگر * آشنا را حال اين است ، « 4 » واى بر بيگانهاى
قطب مسكين گر گناهى مىكند عيبش مكن « 5 » * عيب نبود « 6 » گر گناهى مىكند ديوانهاى
معلوم باد كه اين غزل به نام حضرت مشهور است ، لكن در واقعات كشمير به نام سلطان قطب الدّين مرقوم است . و اللّه اعلم .
قوامى « 7 »
امير بدر الدّين قوامى از قدماست . وى راست :
هامش
( 1 ) . ظاهرا « ورد » صحيح است .
( 2 ) . رياض العارفين 196 : ارادت به خواجه معين الدّين حسن سجزى چشتى داشته و شيخ فريد الدّين شكر گنج دهلوى در خدمت وى لواى كمال افراشته . غرض از اعاظم سلسلهء عليهء چشتيه است .
( 3 ) . متن : ما . از رياض العارفين تصحيح شد .
( 4 ) . رياض العارفين : آشنا را حال چون اين .
( 5 ) . متن :قطب مسكين گر گناهى مىكند معذور دار عيبش مكن .از رياض العارفين تصحيح شد .
( 6 ) . رياض العارفين : دور نبود .
( 7 ) . دهخدا : قوامى رازى .