دوش اى دل ديوانه به آن مست رسيدى * او مست ، تو ديوانه ، چه گفتى ، چه شنيدى ؟
ضياء الدّين كاشانى
معاصر تقى اوحدى است . « 1 » در حالت درد چشم گفت :
از خلق زمانه پا كشيدن خوشتر * در گوشهء عزلت آرميدن خوشتر
زنهار ضيا علاج چشمت نكنى * اوضاع زمانه را نديدن خوشتر
ضيايى ملتانى
محمّد على ملتانى ضيايى تخلّص ، سخنور خوب در همان عصر بود . « 2 » منه :
محبّت است كه پيمانه مىدهد به مراد * گر از صراحى زرّين ، گر از سبوى گل است
ضيايى طهرانى
ضيايى طهرانى است . « 3 » منه :
بادزن گاهى تواند دست او را بوسه داد * كاش من « 4 » هم اعتبار بىزرى مىداشتم « 5 »
بيزر نام گياه است .
ضمير
تقى حلوايى ضمير تخلّص ، معاصر مير صيدى است . « 6 » منه :
پرواز ما به بال و پر اضطراب شد * چون دل تپيد بال كبوتر به هم رسيد
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 161 : ولد علّامى آخوند نور است . از اوست :زاهد به خرابات بيا راست مترس * ترسى كه در اين راه خطرهاست مترس
آنكس كه ز ترس او نيايى بر ما * پنهان ز تو در خرابه ماست مترس*دل به آن لعل شكّرآسا ده * آهن كهنه را به حلوا ده( 2 ) . روز روشن 491 : محمّد على از قصبهء ملتان است و در صبح گلشن و نشتر عشق ، به نام ضياء محمّد على ملتانى آمده . در گل رعنا نوشته كه تا سال 1024 ه . ق . در قيد حيات بود و در آفتاب عالمتاب است كه در دور اكبرى وارد اكبرآباد شده همانجا انتقال يافت . از اوست :شهيد تيغ ستم را به حشر وعده مده * كه كشتگان تو را ذوق خونبها اينجاست*زلف تو دهد به دلشكسته * الماس به جاى موميايى( 3 ) . نصرآبادى 297 : ملّا صبوحى او را ديده صحبت داشته .
( 4 ) . نصرآبادى : ما .
( 5 ) . نصرآبادى : مىداشتيم .
( 6 ) . دهخدا : نخست شغل حلوافروشى داشت . سپس به هندوستان رفت و توانگر گشت . او راست :بيستون را چون درِ خيبر به زور تيشه كند * عشق رنگ حيدرى بر بازوى فرهاد بست