تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
*
اى زاهد پارسا خدا را عشق است * جان ايمان و دين و دنيا عشق است ( ؟ ) ما بىقيدان ز قيل و قال آزاديم * با هادى و با فقير از ما عشق است

بىخبر بلگرامى

مير عظمت اللّه بىخبر بلگرامى ، از اقرباى مير عبد الجليل است كه از اين جهان درگذشته . منه :
گرچه شمشاد و سرو هم رعناست * قامتش عزّ شأنه بالاست

بسمل

مير يوسف خان بسمل تخلّص ، احوالش معلوم نيست . « 1 » منه :
از حيرت ما نبود واقف * آيينه به پيش يار برديم

بيان

احسن الدّين خان بيان تخلّص صاحب ذهن سليم و طبع مستقيم است . تا عهد پادشاه عالمگير ثانى در شاهجهان‌آباد اقامت داشت . الحال احوال او معلوم نيست . منه :
به خون‌آلوده مژگانم چه نسبت شاخ مرجان را * كه دل خون كرد اشك سرخ من لعل بدخشان را ز ضعف ناتوانى رفت دامانش ز دست من * پى رفع خجالت چاك مىسازم گريبان را
*
آنى تو كه بىتو زيستن نتوانم * دانى تو كه بىتو زيستن نتوانم گر از تو دمى جدا شوم مىميرم * جانى تو كه بىتو زيستن نتوانم
رباعى مذكور به لفظ « دشوار است » به جاى كلمهء « نتوانم » ، به نام ميرزا فاخر مسكين تخلّص نيز مسموعه شد . و اللّه اعلم .
هامش
( 1 ) . دهخدا : مير محمّد يوسف خان بن مير امام از اعيان بدخشان بود . در دكن ملازمت مبارز خان والى حيدر آباد اختيار نمود و در سال 1237 در جنگ كشته شد . از اوست :زاهد ، تو صبح و شام عبث شور مىكنى * اللّه اكبر است ز اللّه اكبرت*شوخى نخجير برهم مىزند يك دام را * تا نبود ابتر دل من ، زلف او ابتر نشد