انصاف
انصاف تخلّص پسر نقد على خان ايجاد تخلّص است . صاحب فكر رساست . « 1 » وى راست :
قوّتم مانند شمع از كاهش جسم خود است * مىگدازم تا نمايم تر دماغ خويش را
*
شكن به نامه سند بر شكسته حالى من * صرير خامه گواه ضعيف حالى من
امير بدايونى
حافظ امير الدّين امير تخلّص بن شيخ عبد الجليل متوطّن قصبهء بدايون است . قبل از اين چند سال در بريلى رسيده بر مكان مؤلّف آمده چند شعر از ديوان خود پيش فقير خوانده . نوشتهء او هذا منه :
هركجا خارى بود مشتاق دامان من است * هركجا چاكى است در ياد گريبان من است
*
زان نقطه كه در پاى شراب است دهد ياد * اين خال كه جا زير لب يار گرفته است
*
خبر چو از دل گمگشتهام گهى ندهد * از اين چه سود كه زلف تو شانهبين باشد
*
رنگ رخ يار را شكسته است * از خط به دلم غبار باشد
*
شكر كان ماه مهربان گرديد * بر مراد من آسمان گرديد
*
هركسى برداشت چيزى از جهان * من دل خود از جهان برداشتم
*
گلدسته بست دست ادب پيش روى تو * بر پاى خاست شعله به تعظيم خوى تو
ابراهيم بيگ
شخصى از مردم ولايت است . همراه احمد شاه درانى در هند آمده باز به ولايت رفت . منه :
هامش
( 1 ) . نتايج الافكار 85 : ميرزا على نقى خان كه انصاف تخلّص مىكند ، پسر نقد على خان ايجاد است . در سنهء 1195 ه . ق .
درگذشت . از اوست :معشوق ز هركس كه بود حرفشنو نيست * بلبل نخورد غم كه گلش گوش كرى داشت*در گلستان آمد و رنگ از رخ گلها پريد * از براى عندليبان اين گل ديگر شكفتدهخدا : انصاف هندى ، نخست صبا تخلّص مىكرد پس انصاف اختيار كرد .