عديم المثل بود . « 1 » به تعليم زيب النّساء بيگم صبيّهء اورنگ زيب پادشاه مىپرداخت و مزاجش از بس كه مايل به مزاح افتاده بود روزى بيگم موصوف ضيافت فضلا و شعرا نمود و حكم كرد كه براى خورش هركس حسب فرمايش آنكس مهيّا شود . ملّا سعيد به بيگم نوشت كه سنبوسه بيش مىخواهم ، بيگم در جواب گفت كه به پيغام راست نيايد . هذا من ديوانه :
از نشينندگان كسى چو نماند * عاقبت خود نشست خانهء ما
*
به سير كعبه و ديريم گاه اينجا و گاه آنجا * كه مطلب جستوجوى توست خواه اينجا و خواه آنجا
*
برتر از خود نمىتواند ديد * در جفايم سپهر معذور است
*
روزگار اشرف اگر اين وضع [ و ] اين هنگامه است * شكوه بىجا مردم از بىروزگارى مىكنند
*
بهر قتل من شراب آن جامه گلگون مىخورد * آب چون شمشير بهر ريزش خون مىخورد
*
به غير من كه به تن نقش بوريا دارم * اتو كشيده كه دارد قباى عريانى ؟
هامش
( 1 ) . كاروان هند 1 / 62 ، به نقل از آزاد بلگرامى : اين شاعر در سال 1070 ه . ق . از راه خراسان عازم هندوستان شد و پس از مدّتى قصيدهاى خطاب به زيب النّساء در اجازهء رخصت به وطن سروده و به سال 1083 ه . ق . به اصفهان برگشت . او در اواخر عمر عزم مكّه كرد لكن در شهر مونگير از توابع پتنه درگذشت . حزين لاهيجى مرگ او را به سال 1116 نوشته است . شعر ذيل را در مرگ فرزندش كه به مرض آبله درگذشته گفته :اى نوسفر ، جدايى ياران چگونه است * در زير خاك آن تن عريان چگونه است
اندام پر ز آبلهات خوبتر شده است * درد جدايى و تب هجران چگونه است
اى طفل شيرخوار بگو دايهء تو كيست * حالت درون روضهء رضوان چگونه است
كام از جهان نديده محمّد رفيع مرد * چشم و چراغ ديده محمّد رفيع مردشاعر مذكور هم خطّاط و هم نقّاش بوده و در همين باره گويد :اشرف تو كميت نكتهرانى دانى * اسرار رموز جاودانى دانى
هرچند كه مانند ندارى در خط * در شيوهء تصوير به مانى مانىنصرآبادى 181 : مولانا محمّد سعيد ، صبيه زادهء محمّد تقى مجلسى است . او در سفر اصفهان در مسجد لنبان با نصرآبادى ديدار كرده است . از اوست در توصيف سرما :فصل سرما شد كه ديگر دستها افتد ز كار * همچو ايّام خزان و برگريزان چنار
بسكه اكنون شيوهء مويينهپوشى عام شد * حسن صاحب ريش بيش از ساده دارد اعتبار
جاى گرم از بسكه مطلوب است در فصلى چنين * برنخيزد دود از آتش همچو زلف از روى يار
از عناصر آنچه در خاطر بود نار است و بس * غير يك يارم نمىچسبد به دل زين چار يار