در شيشه روغن يا غيره باشد و سر او تنگ و موش در او نتواند « 1 » شدن .
زبر شيشه نشيند و دنبال در او مىكند و بيرون مىآرد و به دهان مىگيرد و مىخورد ؛ و چون در دام افتد ، ديگر موشان حيلت سازند تا به دمبها او را ببرند و خلاص گردانند .
در بردن خايه حيلت لطيف سازد . يكى به ستان بازافتد و خايه را به چهار دست و پاى بگيرد بر شكم و موشى ديگر دنبال او را بگيرد و سوى سوراخ كشد . خاصيّت موش چون تب چهارم دير بردارد و مدّت دراز كشد ، موشى در نيمه ماه در جايگاهى از آبگينه كند و روغن زيت بر او ريزند و بگذارند تا اوّل ماه ، آنگاه آن روغن را به پر مرغ بر گردن و ميان و دست و پاى بمالند ، بازدارد تب را .
جگر موش بخورند ، ضعف بدن را نافع باشد . سر موش در ركوى بندند و بر سر كسى آويزند كه درد كند آرام يابد . و چون موش را بسوزانند و خاكستر او را با چرك چراغ خمير گردانند و در داء ثعلب مالند نيك شود ، و خاكستر را خرد كنند و بر زخم عقرب نهند ، درد ساكن شود . روغن موش را در روى مالند كلف را ببرد . چشم او را بر خداوند تب بندند بازدارد ؛ و اگر موش را بشكافند و بر زخمى نهند كه پيكان يا چوب در او مانده باشد بركند به آسانى .
پيه او را گداخته گردانند و طلى كنند بر روى ، كلف را بركند و روى را صافى كند . سرگين او با عسل در چشم كشند ناخنه ببرد ؛ و به سركه سحق كنند ، و در داء ثعلب مالند ، موى برآرد . [ 53 پ ] و اگر بر روى طلى كنند بهق و كلف از روى بركند ، و چون در آب بجوشانند و خداوند بواسير در او نشيند نافع باشد . خون موش در جاى موى چشم كنند ، چون بركنده باشند ، ديگر موى برنيايد . و اللّه اعلم .
هامش
( 1 ) . در متن « نتواند » مكرّر آمده است .