تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
وصف ترا گر كنند ور نكنند اهل فضل * حاجت مشاطه نيست روى دلارام را 36 وفا تا از ميان مردمان گم شد نثارى را * رميدن از كسان و با سگانش آرميدن بين 146 وه كه دلم كباب شد ز آتش بىوفائيت * سوخت مرا به هركسى گرمى آشنائيت 134 وى قدِ رعناى تو سروِ گلستان حسن * طاق دو ابروى تست مطلع ديوان حسن 38 هر بلائى كز آسمان آيد * گرچه بر ديگران قضا باشد 233 هر بنده‌اى كه در صبح از جان كشيد آهى * بگشاد سوى حقّش زان آه شاهراهى 30 هرچند كه اين نسخه به وجه حَسَن است * بس نيست همين عيب كه تأليفِ من است ؟ 9 هر ذرّه كه در كون و مكان مىبينم * از پرتو روى دوست رخشان شده است 219 - 220 هر زمان گردى ز كوى دوست سر برمىكند * تا كدام افتاده آنجا خاك بر سر مىكند 83 هر فتح كان ز عالم غيبش نمود روى * چون ديدمش مقدمهء فتح ديگرست 9 هركسى زين چار اگر يك يار را منكر شود * همچو شيطان لعنت حق باد بر وى صد هزار ( ! ) 87 هركه آيد به دَرَت گر همه سايل باشد * ميرم از غم كه مبادا به تو مايل باشد 204 هركه به خاطرم گذرد يادِ روى تو * روى دلم چو آيينه گردد به سوى تو 257 هركه را در هند باشد اين‌چنين كاشانه‌اى * دارد از فردوسِ اعلى در جهنّم خانه‌اى 143 هركه را ديدم به دردِ عشق محرم ساختم * خويش را در عاشقى رسواى عالم ساختم 298 هر گه طبل بار تو آواز مىكند * مرغ دلم به سوى تو پرواز مىكند 15 هر گه كنم نام خوشش را تكرار * گويم دو سه بار و باز گويم دو سه بار 113 هرگز ز دماغ بنده بوى تو نرفت * وز ديدهء من خيال روى تو نرفت 306 هرگز نشود كوكب بختش راجع * ساعد شود و در استقامت باشد 5 هرگز نكنم يادِ تو تا زار نگريم * كم ياد كنم از تو كه بسيار نگريم 52 هر نيكى و بدى كه درگذرست * چون در نگرى صلاح كار است 133 هزار بار كند جانِ خود نثار يكى * نكرده شكر غم يار از هزار يكى 166 هزار شكر كه بارِ دگر ز لطف إله * سرِ نياز نهادم بر آستانهء شاه 149 هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هركه سر بتراشد قلندرى داند 150 هست در جود چو حاتم مه و سال * وارث ملكِ سمرقند ابدال 283 هست در سلسلهء سلطانى * مهر دارى كه ندارد ثانى 116 هست دل كعبهء مقصود مشو غافل ازو * گرد دل گرد كه مقصود شود حاصل ازو 112 هست مرغِ دلم اى جان خوشحال * تا نمودى به رخ آن دانهء خال 283 هلال خواست شود حلقهء درت شب عيد * ز دور بست خيالى ولى بهم نرسيد 205 همچو خورشيد كه تابد ز كبودى فلك * آتشِ مهرِ تو پيداست ز خاكسترِ ما 87 هم داد عروجِ شعرا را پستى * هم پايهء قدرِ فصحا را شكست 1