[ 258 ] ذكر مولانا منصور تبريزى
از ولايت ساوه است امّا به تبريزى مشهور گشته . به قرا حميد رفته به لطف حميد مجيد آنجا قرار گرفته « « 1 » » ، و گاهى به طريق تجارت سير بلاد مىنموده . اتفاقا طوطى شكرخاى طبعش مايل هند گشته و مدّتى در سواد آن بلاد آرميده ، ملازمت موالى و اهالى آنجا نموده و از حدايق دقايق ايشان شقايق حقايق مىچيده و در خدمت بيرام خان تقرّبى داشته . صاحب ديوان است و اكثر نظمش غزل است و گاهى در ميدان قصيده نيز فرس فراست مىدواند و از فارسان ميدان فصاحت باز نمىماند . الحقّ منصور شاعر پرزور شيرينگفتار است و سخنان بلندش پايدار .
اشعارش در مجلس فقير بسيار مذكور شده و باعث گفتوشنود ياران گشته . قريب سى غزل بدين تقريب گفته شد و اين غزلش را به تقريب مولانا شريف در تبريز گفته بود « « 2 » » :
غزل
آبِ خضر ز معجزِ لعلِ « « 3 » » تو جان گرفت * عيسىْدمى ، ز لعلِ تو جان مىتوان گرفت
واقف نگشت يك سرِ مو از دهان تو « « 4 » » * عقلم كه نكته « « 5 » » بر خردِ خُردهدان گرفت
گفتى رقيب را كه سگِ آستانِ ماست « « 6 » » * او را كجا توان سگ آن آستان گرفت
در جان « « 7 » » فتاد آتش غيرت مرا چو شمع * هر گه كه غير نام ترا بر « « 8 » » زبان گرفت
حاصل نكرد جز غم و اندوه عاشقى * منصور تا به كوى محبّت مكان « « 9 » » گرفت
و فقير در جواب چنين گفته :
آب خضر كه هر دم ازو جان توان گرفت * نتوان به پيشِ لعل لبش در دهان گرفت
[ 259 ] ذكر مولانا شفيعى « « 1 » »
از ولايت شام است و فضيلت تمام دارد . و اين مطلع از سخنان خجستهفرجام اوست :
حديثى دارم از نابود و بودِ آن دهن با او * نمىدانم چسان پيدا كنم راهِ سخن با او
[ 258 ] :
هامش
( 1 ) .P« به قرا حميد . . . قرار گرفته » ندارد
( 2 ) .Bو اين غزلش بغايت نيكو واقع شده
( 3 ) .Pبوى
( 4 ) .Pاو
( 5 ) .Pخرده
( 6 ) .Pتوست
( 7 ) .Bدر سر
( 8 ) .Bدر
( 9 ) .Bدكان
[ 259 ] :
( 1 ) . اين شرح حال درBنيست ،Pمولانا سيفى