غزل
چون نسيم صبح دريابد مى گلفام را * چينِ موج او گلِ صد برگ سازد جام را
ساغرِ مى را دهن از خنده چون گل بازماند * تا به لب روزى رسيد آن سروِ سيمْاندام را
گر نشاطِ عمر خواهى بى مىِ گلگون مباش * همچو دورِ گل غنيمت دار اين ايّام را
ساقيا لطفى كن و از جامِ مى كامى بده « « 5 » » * تاز زَنَم آبى بر آتش اين دلِ خود كام را
مشفقى طاسِ فلك را نيست امكانِ درنگ * صرفِ جام باده گردان عمرِ بىفرجام « « 6 » » را
و اين مطلعش نيز بسيار شيرين واقع شده :
جان نرخِ بوسى « « 7 » » از لبِ شكّرفشانِ توست * سودا رسيده است و شكر در دهان توست
و اين مطلع نيز به دو منسوب است :
بيت
چون نقدِ هستى مجنون غمنگارى بود * خدا به نقد بيامرزدش كه يارى بود
و اين رباعى را بسيار پسنديده و سنجيده گفته است :
رباعى
شد فصل بهار و موسم سير آمد * وز پير مغان بشارتِ خير آمد
پيچيده به سر شيشهء مى جامهء سبز * گويا ز طواف كعبه و دير آمد
[ 241 ] ذكر ميرزا صبرى « « 1 » »
ولد امير قاسم « « 2 » » كوهبر است . مدّتى طريق مسافرت پيموده و خدمتِ فضلا نموده .
تمتّع ز هر گوشهاى يافتم * ز هر خرمنى خوشهاى يافتم « « 3 » »
در « « 4 » » علم موسيقى بلندآوازه است . سازى مركّب از عود و رباب اختراع كرده كه مقبول طباع « « 5 » » ملايم است و به نغمات روحافزا و الحان دلگشا آب را از جريان و مرغ از طيران باز مىدارد .
بعد از تحصيل فضايل به حكم كريمهء
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ
« « 6 » » به راه راست آهنگ حجاز نموده ،
هامش
( 5 ) .Pاز لعل خود جامى بده
( 6 ) .Pنافرجام
( 7 ) .Pنوشى
[ 241 ] :
( 1 ) .Pميرزا حربى
( 2 ) .Pقاسم
( 3 ) .H , Bبيت « تمتع . . . يافتم » را ندارند
( 4 ) .Pبتخصيص + در
( 5 ) .Hطبايع
( 6 ) .H , B« به حكم . . . العمرة » ندارد