تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
غزل
چون نسيم صبح دريابد مى گلفام را * چينِ موج او گلِ صد برگ سازد جام را ساغرِ مى را دهن از خنده چون گل بازماند * تا به لب روزى رسيد آن سروِ سيم‌ْاندام را گر نشاطِ عمر خواهى بى مىِ گلگون مباش * همچو دورِ گل غنيمت دار اين ايّام را ساقيا لطفى كن و از جامِ مى كامى بده « « 5 » » * تاز زَنَم آبى بر آتش اين دلِ خود كام را مشفقى طاسِ فلك را نيست امكانِ درنگ * صرفِ جام باده گردان عمرِ بىفرجام « « 6 » » را
و اين مطلعش نيز بسيار شيرين واقع شده :
جان نرخِ بوسى « « 7 » » از لبِ شكّرفشانِ توست * سودا رسيده است و شكر در دهان توست
و اين مطلع نيز به دو منسوب است : بيت
چون نقدِ هستى مجنون غم‌نگارى بود * خدا به نقد بيامرزدش كه يارى بود
و اين رباعى را بسيار پسنديده و سنجيده گفته است : رباعى
شد فصل بهار و موسم سير آمد * وز پير مغان بشارتِ خير آمد پيچيده به سر شيشهء مى جامهء سبز * گويا ز طواف كعبه و دير آمد

[ 241 ] ذكر ميرزا صبرى « « 1 » »

ولد امير قاسم « « 2 » » كوه‌بر است . مدّتى طريق مسافرت پيموده و خدمتِ فضلا نموده .
تمتّع ز هر گوشه‌اى يافتم * ز هر خرمنى خوشه‌اى يافتم « « 3 » »
در « « 4 » » علم موسيقى بلندآوازه است . سازى مركّب از عود و رباب اختراع كرده كه مقبول طباع « « 5 » » ملايم است و به نغمات روح‌افزا و الحان دلگشا آب را از جريان و مرغ از طيران باز مىدارد . بعد از تحصيل فضايل به حكم كريمهء
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ
« « 6 » » به راه راست آهنگ حجاز نموده ،
هامش
( 5 ) .Pاز لعل خود جامى بده ( 6 ) .Pنافرجام ( 7 ) .Pنوشى [ 241 ] : ( 1 ) .Pميرزا حربى ( 2 ) .Pقاسم ( 3 ) .H , Bبيت « تمتع . . . يافتم » را ندارند ( 4 ) .Pبتخصيص + در ( 5 ) .Hطبايع ( 6 ) .H , B« به حكم . . . العمرة » ندارد