تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مذكر احباب ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
غزل
گل اندامى كه لب از برگِ گل نازكتر است او را * دهان چون حقّهء « « 3 » » ياقوت و دندان گوهر است او را چو ديدم سروِ قد و نرگسِ چشمانِ او ، گفتم : * عجب سروى كه در « « 4 » » هر گوشه بادامِ تر است او را چو در رفتار آمد قامتِ او تازه شد جانم * چه رفتارِ لطيف و قامتِ جان‌ْپرور است او را مهِ نو خويش را ابروى آن مه‌ْپاره مىخواند * چرا زين سان خيالِ كج ندانم در سراست او را ندارد محرمى پرواى تاج و تختِ جمشيدى * حبابِ ساغرِ مَىْ بِه ز چترِ سنجر « « 5 » » است او را

[ 229 ] مولانا نخلى

صورت خوب و سيرت مرغوب دارد و سخنان دلكش او محبوب ارباب قلوب است . حفظ كلام ملك علّام به تمام نموده و در شاطبى وقوف تمام پيدا كرده « « 1 » » . و اين غزل ثمرهء شجرهء درربار اوست : غزل
ساقى حريف غنچهء گل ساز لاله را * يعنى گذار بر دهنِ خود پياله را زلفت به قيدِ خويش درآورده مشكِ ناب * بنموده صيد چشمِ تو مشكين غزاله را خوبان كشيده‌اند به گردِ تو دايره * دوران به دور ماه نموده است هاله را با حقّهء دهان تو چون غنچه لاف زد * زد بادِ صبح بر دهنش سنگِ ژاله را نخلى به گشت « « 2 » » باغ ز كويت نمىرود * با « « 3 » » قدّ و عارضت چه كند سرو و لاله را
هامش
( 3 ) .Bغنچهء ( 4 ) .Pعجب به روى كه در ( 5 ) .Pخسرو [ 229 ] : ( 1 ) .P« حفظ . . . كرده » ندارد ( 2 ) .H , Pز گشت ( 3 ) .Pبى