مخدومزاده - أعنى معصوم خواجه - در زمان عنفوان شباب به طوف حرمين شريفين - زاد هما اللّه شرفا - شتاب نموده ، به بخارا تشريف آورد و محبّان را به شرف ملاقات مشرّف ساخته « « 8 » » ، بغايت صورت خوب و سيرت مرغوب داشت . گويا ذات شريفش مورد اين معنى بود :
بيت
ايزد كه جهان به قبضهء قدرت اوست * دادَست ترا دو چيز كان هر دو نكوست « « 9 » »
هم سيرت آنكه دوست دارى كس را * هم صورتِ آنكه كس ترا دارد دوست
هركس آن يوسف شمايل را مىديد ، به جان و دل مايل گشته ، قايل كلمهء ما هذا بشرا « « 10 » » مىگرديد .
بيت
آن پسر كو يوسفِ عهد است دى مىشد به راه * هركه ديدش از تحيّر گفت : ما هَذا بَشَر « « 11 » »
اگر عرض محسنات او كرده شود ، به طول مىانجامد ،
مصرع
آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى -
- در مدح او كافى است . طبع نيكو داشت و در فنّ سخنورى و در نكتهپرورى دقيقهاى فرو نمىگذاشت .
سوز خسرو دارد و الفاظ حافظ در سخن * نازكيهاى حسن آنگه خيالات كمال « « 12 » »
و اين مطلع رنگين از سخنان اوست :
شادم كه دامنم سگِ كوى تو مىكشد * وين شادىِ دگر كه به سوى تو مىكشد
نهال حياتش در بهار جوانى از صرصر باد خزانى [ بى ] برگ « « 13 » » گرديده و در راه كعبه معظّمه وديعت حيات سپرده .
نظم
جمالِ تو ناديده جان داد جامى * زهى نااميدى زهى نامرادى
و گويا در زمان ارتحال به اين مقال مترنّم بوده :
هامش
( 8 ) .B« و محبان . . . ساخته » ندارد
( 9 ) .Pدادست دو چيز كان ترا رهبر اوست
( 10 ) .Pما هذا [ الّا ] ملك كريم
( 11 ) .Pبيت : آن پسر . . . را ندارد
( 12 ) .Bبيت : سوز . . . را ندارد
( 13 ) .P , Bباد خزانى برگ