مىنموده . گويند روزى اين غزل را نظم كرده و به خدمت مولانا عبد الرحمن جامى قدس سره السامى عرض كرده و هو هذا : « « 5 » »
غزل
فرصت غنيمت « « 6 » » است بكش جامِ سلسبيل * نقدِ حيات را نشده هيچكس كفيل
يك دلبر « « 7 » » از قبيلهء خوبان وفا نكرد * هر جا كه بود سنگدلى بود ازين قبيل « « 8 » »
از دشمنِ ضعيف بترس و قوى شمار * از وَهْمِ « « 9 » » پشّه خواب نيايد به چشم پيل « « 10 » »
مىباش بىطمع كه عزيزِ جهان شوى * ديدم بسى عزيز كه شد از طمع ذليل
مِيْرَم « « 11 » » ز دستِ لالهْعذاران ز طرفِ « « 12 » » باغ * بِستان تو جام باده و بگذر ز قال و قيل « « 13 » »
حضرت ملّا فرمودهاند : « « 14 » » « كسى كه چنين شعرى تواند گفت ، حيف باشد كه به هجو توجّه نمايد » . ميرم گفته « « 15 » » : « هرچند خوب گويم به گرد مخاديم نمىرسم ، در جايى سخن كردهام كه كسى با من برابر نمىشود « « 16 » » » .
هامش
( 5 ) .H , Pروزى به تقريب اين غزل را به عرض حضرت ملّا رسانيده
( 6 ) . صحبت
( 7 ) .Pخوب
( 8 ) .Pهر جا كه هست لاله رخى هست زين قبيل
( 9 ) .Hكز وهم ،Pكز ترس
( 10 ) .Pفيل
( 11 ) . ميرو
( 12 ) .P , Hبه طرف
( 13 ) .Pمى نوش جام باده و بگذار قال و قيل
( 14 ) .P+ كه
( 15 ) .Pاو گفته كه
( 16 ) .Pدر جاى سخن گويم كه كسى با من برابر نباشد